شهنوازی کن نگارا، ساز میخواهم چکار؟
شهنوازی کن نگارا، ساز میخواهم چکار؟ من که ایمان داشتم اعجاز میخواهم چکار؟ تا صدایت گوش هایم را نوازش میکند، تار و سنتور و نی و آواز میخواهم چکار؟
ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می باشد
که چو بر می‌کشم از سینه نفس نفسم را بر می‌گرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می‌ماند
سلامت شکستگان دریاب ! پروردگارا!
بروزگارِ سلامت شکستگان دریاب که جبرِ خاطرِ مسکین بلا بگرداند
دریاب سلامت شکستگان ! پروردگارا
بروزگارِ سلامت شکستگان دریاب که جبرِ خاطرِ مسکین بلا بگرداند سعدی علیه‌الرحمه
ای معبر مژده‌ای فرما که دوشم آفتاب- در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود وز لبِ ساقی شرابم در مذاق افتاده بود از سرِ مستی دگر با شاهدِ عهدِ شباب رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود در مقاماتِ طریقت هر کجا کردیم سیر عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود
غنیمتی شمـــــــر ای شمعِ وصلِ پروانه - که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
رسیـــد مژده که ایامِ غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند من ار چه در نظـــرِ یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند غنیمتی شمـــــــر ای شمعِ وصلِ پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را - به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
کی شعرِ تر انگیـــزد خاطر که حزین باشد
کی شعرِ تر انگیـــزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد در کارِ گلاب و گل حکمِ ازلــــی این بود کاین شاهدِ بازاری وآن پرده‌نشین باشد هر کو نکنـــد فهمی زین کلکِ خیـــــال‌انگیز نقشش به حرام اَر خود صورتگرِ چین باشد
به وقتِ سرخوشی از آه و نالهٔ عشـــاق- به صوت و نغمهٔ چنگ و چغانه یاد آرید
معاشران، ز حریفِ شبانه یاد آرید حقوقِ بنـــدگی مخلصانه یاد آرید به وقتِ سرخوشی از آه و نالهٔ عشـــاق به صوت و نغمهٔ چنگ و چغانه یاد آرید
شاد اؤل رقیب امر اِئله وورسونلا طبل و کُوس- من اِئیله‌دیم نگاریله ترکِ کنار و بُوس
شاد اؤل رقیب امر اِئله وورسونلا طبل و کُوس من اِئیله‌دیم نگاریله ترکِ کنار و بُوس بُوندان سُورا نه نوعیله من راحت ایلنیم بُو عُمرومُون اواخری، بُو اوّلِ جلوس مین تیرِ طعنه دئیدی منه، زنده‌یم هنوز بیر تیر ایله اُوتانمادی جان وِئردی اشکبوس
مرا روی تو محراب است در شهر مسلمانان - وگر جنگ مغول باشد نگردانی ز محرابم
من اندر خود نمی‌یابم که روی از دوست برتابم بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی وگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم
آغلارام
آغلارام چون آغلاماق راز و نیازیم‌دیر منیم یالقیز اوده گوشهٔ غم بزمِ رازیم‌دیر منیم تارِ زولفون حاصلِ عمرِ درازیم‌دیر منیم نئیله‌ییم چنگیمده اوندان یوخدی بیر تار آغلارام
مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال
مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال. عاقلی را پرسیدند: نیکبخت کیست و بدبختی چیست؟ گفت: نیکبخت آن که خورد و کشت و بدبخت آن که مرد و هشت...............................
قطعهٔ کتابت شکسته نستعلیق گلستان سعدی
ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی‌خواند. صاحبدلی بر او بگذشت. گفت: تو را مشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمت خود چندین چرا همی‌دهی؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان: گر تو قرآن بر این نمط خوانی ببری رونق مسلمانی
منی محروم ایدن رخساردن زلف پریشان دور
منی محروم ایدن رخساردن زلف پریشان دور بو دریای لطافت موج عنبر ایچره پنهان دور اگر خورشید تابانیله سن سیز همشراب اولسام لب لعل می آلودی گوزومده قانلو پیکان دور
نه احتیاج کی ساقی وئره شراب سنه
نه احتیاج کی ساقی وئره شراب سنه کی اوز پیاله سینی وئردی آفتاب سنه سنون صحیفه حسنون کلام صائب دور کی داغ عیب اولار خال انتخاب سنه
بی تو در آتشم خدا داند و من
احوالِ دل، آن زلفِ دوتا داند و من رازِ دلِ غنچه را صبا داند و من بی من تو چگونه‌ای ندانم، اما من بی تو در آتشم خدا داند و من
خوشنویسی سوره ای از قران مجید
این منم یارب ز دردِ عاشقی زار این چنین
این منم یارب ز دردِ عاشقی زار این چنین کس مبادا در جهان هرگز گرفتار این چنین ای که می‌بینم تو را اکنون عنانِ دل به کف حال من بین دل مده از دست زنهار این چنین
تنگی می لعل خواهم و دیوانی
تنگی می لعل خواهم و دیوانی سد رمقی باید و نصف نانی وانگه من و تو نشسته در ویرانی خوشتر بود آن ز ملکت سلطانی
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من!
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من
گوید مسیحا در فلک یا شاه دریا دل علی
گفتم من از قالوا بلا یا شاه دریادل علی هر دم به آواز جلی یا شاه دریا دل علی ای مالک ملک فدک ای سرور جن و ملک گوید مسیحا در فلک یا شاه دریا دل علی
قطعۀ کتابتِ شکسته نستعلیق
آورده‌اند که کسی از بغداد برخاست و به میهنه آمد به نزدیکِ شیخِ ما قدس‌الله روحِ‌العزیز و از شیخِ ما سئوال کرد که ای شیخ حقّ سبحانه و تعالی این خلایق را به چه آفرید؟ حاجتمندِ آفرینشِ ایشان بود؟ شیخ گفت: نه، امّا از جهتِ سه چیز آفرید. اوّل آنکه قدرتش بسیار بود، نظارگی می‌بایست. دوّم آنکه نعمتش بسیار بود، خورنده می‌بایست. سوّم آنکه رحمتش بسیار بود، گناهکارش می‌بایست
با زلف تو قصه‌ایست ما را مشکل - همچون شب یلدا به درازی مشهور
ای لعل لبت به دلنوازی مشهور وی روی خوشت به ترکتازی مشهور با زلف تو قصه‌ایست ما را مشکل همچون شب یلدا به درازی مشهور