پیشی ! اینکه نمی شه مهمون بیای و مهمون های دیگه رو بخوری !
گنجشک ها توی حیاط بودند و پیشی هم داخل برگ ها بالای دیوارپنهان شده بود ؛ واسه خوردن گنجشک ها نقشه کشیده بود ، اما این توی کوچه ممکن بود ، چون خونه خودش قوانین خودش رو داره ! پیشی می تونه فقط آب از سطل کوچک بخوره و یا اگر دلش خواست از غذای خودش ! این که نمی شه مهمون بیایی و مهمون های دیگه رو بخوری !!!! واسه این یک پیش ده لازم بود که هم پیشی فرار بکنه و هم دیگر مهمون های حیاط!
میخ روی نرده های چوبی ! + ویدئو
روزی روزگاری در دهکده ای دور دست و سر سبز پسر بچه ای به همراه پدر و مادر زندگی می کرد. او تنها فرزند خانواده بود . پدر و مادر به خاطر بد رفتاری های او به تنگ آمده بودند. پسر بچه عادت داشت که زود عصبانی شده و با طعنه و سرزنش با دیگران رفتار کند و این بد رفتاری او باعث آزرده خاطر شدن دیگران می شد. پسرک به خاطر عصبانیتی که داشت همسایه ها و دوستانش را مورد آزار و اذیت قرار داده و به آنان نیش زبان می زد. پدر و مادرش بارها به او توصیه کرده بودند که عصبانیت خود را کنترل کرده وبا مهربانی با دیگران رفتار کند ولی متاسفانه همه ی تلاش های آنها بی نتیجه مانده بود . بالاخره پدرش بعد از روزها فکر نقشه ای به ذهنش رسید.
ایوب قره و کسب رتبه 9 از هشت در مسابقه
ایوب همکلاسی "درس نخوان" ما بود ، روخوانی کتاب فارسی برایش بسیار مشکل بود و گاه ناممکن ! اصلا نمی توانست محیط و پیرامون مثلث و دایره و سایر اشکال هندسی را محاسبه کند و یا تمرین حل کند ، او کلا چیزی را یاد نمی گرفت ، واقعا یک معمای پیچیده بود البته خودش برای خودش ! قد وهیکلش درشت بود ، سینه اش بزرگ تر نسبت به بدنش ، تقریبا انسان های نخستین یا تیپ سینه ی ستبر گوریل را مجسم می کرد. یک نوعی گوز و خمیدگی در پشتش دیده می شد ! اما چون دائم، درحال دویدن در ورزشگاه باغشمال بود همه فکر می کردند این بدن خمیده هم جزوی از ورزیدگی است . او بجای درس خواندن ، به ورزش در مدرسه مشغول بود و مدرسه راهنمایی تحصیلی شاه حسین ولی نیز برای اینکه عنوان قهرمانی ورزشی را داشته باشد ، چندان حساسیتی برای تحصیل او به خرج نمی داد. مسئولین مدرسه نمراتش را کادویی کرده بودند و ناظم مدرسه و معلم ورزش از دیگران معلم ها برایش نمره می خواستند!
آشیانه پرنده و خانه لاک پشت
یکی بود ، یکی نبود ! روزی روزگاری در جنگلی سرسبز، لاک پشتی زیر درختی بلند زندگی می کرد‌ که یک پرنده آبی روی آن برای خودش لانه ایی ساخته بود. یک روز لاک پشت با تمسخر و پوزخند رو به پرنده کرد و گفت :"چه خانه ی مسخره ای داری! از برگ و شاخه های شکسته شده برای خودت لانه ایی ساخته ایی که نه سقفی دارد و نه حفاظی و چون خودت آن را ساخته ای بسیار ضعیف و نا امن است. خانه ی من خیلی محکم تر و بهتر از خانه ی توست". پرنده رو به لاک پشت کرد و گفت: بله درست است خانه ی من از چوب های شکسته شده ساخته شده است که به نظر فرسوده می آیند و در طبیعت به راحتی پیدا می شوند؛ ولی چون من خودم آن را ساخته ام خیلی دوستش دارم! لاک پشت گفت: فکر می کنم که لانه ی تو مثل لانه های دیگر است ولی به خوبی خانه ی من هرگز نمی شود ؛ تو حتما برای خانه ی محکم من حسودی می کنی‌ ! پرنده با خنده رویی به لاک پشت نگاه کرد و گفت: بر عکس لانه ی من جای کافی برای دوستان و آشنایانم دارد ولی خانه ی تو فقط پوسته ایی است که فقط مخصوص خودت است و برای دیگران جایی ندارد. شاید از لحاظ ظاهر خانه ی تو مقاوم تر و محکم تر است و یک خانه محکم به حساب می‌آید؛ ولی لانه ی من حتما و با اطمینان از لحاظ آرامش و صمیمیت از خانه ی تو بهتر است.
مهمانی روباه و لک لک + ویدئو
یکی بود ، یکی نبود ! روزی روزگاری در سرزمین های دور ، روباهی حیله گر و شیطان در جنگلی زندگی می کرد. او به فریب دادن دیگران و سر به سر گذاشتن آنها علاقه داشت و از این کار خود لذت می برد، روباه حیله گر با شیرین زبانی به حیوانات نزدیک شده و سپس اعتماد آنها را جلب می کرد و آن گاه با آنها شوخی می کرد . روباه یک روز لک لکی را در جنگل دید که مشغول جمع کردن چوب بود ؛ او با خوش رفتاری مثل یک دوست با لک لک صحبت کرد و او را برای شام به خانه اش دعوت کرد.
در سنگرها استعمارگرها
دیوید دیوپ ، نویسنده سنگالی- فرانسوی ، با یک قهرمان اصلی "سرباز آفریقایی در خط مقدم" که مدتها از ادبیات جنگ جهانی اول حذف شده بود ، الگوی دیرینه ی سبک مدرنیسم را تغییر داده است ...... ده میلیون سرباز در جنگ در جنگ جهانی اول کشته شدند ، بسیاری از آنها در داخل سنگرها بودند. این کشتار گسترده نه تنها شیوه اداره جنگ و در نظر گرفتن موضوع سلاح در اروپا را مطرح ساخت، بلکه نحوه هنرآفرینی مردم را نیز تغییر داد. بی رحمی مکانیزه جنگی در جامعه جهانی حالت های بیان قبلی را مانند "واقع گرایی" منسوخ کرد. ساختار بعدی در ادبیات با جنگ صنعتی و ناسیونالیسم ناخوشایند، جنبش هایی مانند دادائیسم ، آینده گرایی و روش های مدرنیسم ادبی را آغاز کرد و بر نویسندگان در محیط های آنگلو( آنگلو اسفیر ) از ویرجینیا وولف تا تی اس الیوت تأثیرگذار بود.
شب‌ها، رنگِ همه خون‌ها سیاه است
جایزه ادبی بوکر بین‌المللی، به «دیوید دیوپ»، نویسنده فرانسویِ رمان «شب‌ها، رنگِ همه خون‌ها سیاه است»، اهدا شد. «دیوید دیوپ» و مترجم آمریکایی‌اش «آنا الیزابت مُس‌کواکیس» برای دریافت جایزه معتبر بریتانیایی، با نویسندگان دیگری از شیلی، روسیه، هلند، و آرژانتین رقابت کردند. جایزه بوکر بین‌المللی، هرساله به یک رمان غیر بریتانیایی اهدا، و جایزه ۵۰هزار پوندی‌اش، به‌طور مساوی، میان نویسنده و مترجمِ اثر، تقسیم می‌شود.‎ At Night All Blood is Black بحران ذهنی یک جوان را که به سمت جنون سوق داده شده است را به تصویر می کشد و داستان کم شنیده شده یک مرد سنگالی را که در جنگ جهانی اول برای جبهه غرب برای فرانسه جنگید ، روایت می کند.
مرد روستایی و غاز تخم طلا
یکی بود، یکی نبود ! روزی روزگاری در یک سرزمین دوردست ! در یک روستای سبز، زن و شوهری روستایی با هم زندگی می کردند ؛ این خانواده کوچک خوش شانس غازی داشتند که هر روز برایشان یک تخم طلایی می گذاشت! .آنها با وجود اینکه از این ماجرا خوشحال بودند ، ولی به یک تخم طلا در روز قانع نبودند و دلشان میخواست که تعداد زیادی تخم مرغ طلایی داشته باشند !
کتاب "دیار خواب‌گردی" میا کوتو به زبان فارسی منتشر شد
کوتو در شهر بیرا ، سومین شهر بزرگ موزامبیک متولد شد ، جایی که او بزرگ شد و تحصیل کرد. وی فرزند مهاجران پرتغالی است که در دهه 1950 به مستعمره پرتغال نقل مکان کرد. هنگامی که او 14 ساله بود ، برخی از شعرهای او در یک روزنامه محلی ، Notícias da Beira منتشر شد. سه سال بعد ، در سال 1971 ، او به پایتختی لورنسو مارکز (ماپوتو فعلی) نقل مکان کرد و تحصیل در رشته پزشکی را در دانشگاه لورنسو مارکز آغاز کرد. در این مدت ، چریک های ضد استعماری و جنبش سیاسی فرلیمو برای سرنگونی حکومت استعمار پرتغال در موزامبیک در تلاش بود.
این روزها دلم برای بوسه ای تنگ می شود + ویدئوی نقاشی مادر
مادر سالمند و ناتوان من، در زادگاه و شهری دور از محل کار و زندگی ام، سال هاست که در بستر بیماری افتاده و مدت هاست که چشم های منتظرش را به در اتاق دوخته تا به دیدارش بروم و سر بر بالینش بگذارم و گُل لبخند بر لبانش بنشانم. من به لالایی خواندن های دلنواز و آرامش بخش و قصه ها و غصه های مادر و دیدن لحظات دلنشین و ملکوتی اش بر سجاده سبز و همیشه پهن خدا، عادت کرده و دلم می خواهد هرچه زودتر خود را به او برسانم و آن نازنینِ جاوید را در آغوش بگیرم و بوسه ای از چهره مهربانش بستانم، اما به دلیل خطرات این ویروس وحشتناک و ناشناخته و مرگ ده ها هزار انسان در سراسر جهان، در حال حاضر نمی توانم به سفر بروم و همین موضوع، دلم را بیش از پیش به درد می آورد و خیالم را آشفته می کند. مادرِ صبور و همیشه آرام و خندانم، دیگر نمی تواند از جایش بلند شود و بزرگ ترین آرزویش این است که تنها برای یک بار از رختخواب همیشگی اش برخیزد و روی پاهای از کار افتاده اش بایستد و خود را به حیاط کوچک خانه برساند و شکوفه های بهاری را نظاره کند، اما پیری و هجوم انواع بیماری، مانع برآورده شدن این شادی ساده و چنین آرزوی کوچکی شده است.......................
کولاک ، توفان برف الکساندر پوشکین
کولاک اثر الکساندر پوشکین همراه با موسیقی گئورگی سویریدیف در فیلمی با همین نام به کارگردانی ولادیمیر باسف به تصویر در می آید.
یک عکس یادگاری از موش کوچولوی محله
به زمین نگاه کردم ! یک موش کوچک ایستاده بود و هر دوی ما را تماشا می کرد ! راه افتادیم او هم راه افتاد ! دنبال غذا بود پایین و بالا می رفت ، اما مثل اینکه دلش نمی خواست از ما دور بشه ! کیک وبیسکویت همراه نداشتیم تا به او هم بدهیم ، اما او خودش زبر و زرنگ نان خشک ها رو از روی زمین پیدا می کرد و آنها را می خورد و همچنین همراه ما می آمد! ...کم کم هوا تاریک شده بود، می خواستیم به خانه برگردیم ! یک عکس یادگاری از موشه ، می تونست خاطره خوشی از قدم زنی ما باشد ! اما موش ما ژست گرفتن بلد نبود تا دوربین را می خواستی ، روی صورتش تنظیم بکنی ، اون هم می خواست دوربین را بو بکنه و دیگه نمی شد عکسش رو برداری ! بالاخره فلاش دوربین را روشن کردم؛ آن را کمی عقب بردم و دگمه را فشار دادم تا عکس موش کوچکی که می خواست در پیاده روی شبانه همراه ما باشد ، ضبط شود ! و لحظه ای بعد عکس آماده بود.!
گنجشک ها ، قوری گندم و پیشی!
گنجشک ها خیالشان خیلی راحت است، گربه آن حوالی جایی برای قایم شدن نداره ! چون همه جا دیده می شه ! آنها هم گنجشک های عصر تکنولوژِی و دنیای دیجیتال هستند، چون گربه جایی برای پنهان کاری نداره و هر جا باشه و قایم بشه آنها براحتی اطراف رو نگاه می کنند و او را می بینن؛ پس می تونن با خیال راحت ، هر وقت پیشی این طرفا نباشه به غذا خوری کنج دیوار سرکی بزنند و گندم هاشون رو بخورن ! و حتی فکرش را هم نکنن این قوری چطوری خود بخود پر می شه !!!
ابله
هيچ پولي به تو نميدادند؟ خوب، تعجبي هم ندارد. من تو را به بازي گرفته بودم؛ يك بازي پليد... تمام هشتاد روبل تو را ميدهم. اينجاست؛ داخل پاكت. آخر چگونه ممكن است كسي تا اين اندازه ابله باشد؟ چرا اعتـراض نكردي؟ چرا دهانات را بسته نگه داشتي؟ آيا به راستي ممكن است در اين دنيا كسي تا اين اندازه ضـعيف و ترسـو باشد؟ چرا تو تا اين اندازه ابله هستي؟
هوای آزاد - یک قصه کوتاه     
از تمامی افرادی که عاشق هوای آزاد بودند ، هیچکس بیشتر از او نمی توانست هوای آزاد را دوست داشته باشد، او راهپیمایی های طولانی در هوای آزاد انجام می داد ، فواصل طولانی را در هوای آزاد می دوید و ....... او در هوای آزاد بازی و ورزش می کرد، دوست می داشت که از کوه ها بالا برود و در نوک قله هوای آزاد استنشاق کند و او همچنین عادت داشت که کنار دریا رفته و در هوای آزاد موج ها بلند دریا را تماشا کند. او همیشه در اتاقی می خوابید که پنجره آن باز بود ، ماشین او.......
و خداحافظ ما کار داریم
پسر کوچولو قیافه اش و ژستش شبیه هنرپیشه های سینمای قدیم هالیوود است، موتورسیکلت کراس سایزکوچکش را ماهرانه و با سرعت می راند و دوست کوچکترش با توبره ای زرد رنگ در پشت او و بر ترک موتور نشسته است. آنچنان شاداب و خندان می روند که تو تصور می کنی ، مشغول بازی هستند . اما بازی انها بازی زندگی ،ایستادگی و بازی مرد بودن در کنار برادر کوچکتر و مادر زحمتکش و خانواده کوچک هست .
شاهزاده و پیراهن مرد فقیر!
سربازان حاکم وظیفه خود را پایان یافته دیدند و به خیال درآوردن پیراهن آن مرد و فرستادن آن به کاخ ، وارد خانه شدند. اما آنچه که آنان را مات و مبهوت ساخت، دیدن مردی فقیر، اما سعادت مند بود که از نداری اصلا پیراهنی به تن نداشت!
چرخ و فلک محله ای تبریز
دیسنی لند و چرخ و فلکش با چرخ و فلک محله لوکه زه ی تبریز هیچ فرقی ندارد.فقط هزینه آن اولی بالا است و با دلار حساب می شود اما لذت و خنده این دومی بسیار! چرخ و فلکچی برای ایجاد تعادل چند گونی شن هم با خود دارد که روی صندلی ها می گذارد و موسیقی متن هم پخش می کند و بچه ها در اوج شادمانی گاه باصدا و گاه در سکوت خود فقط از بازی در زمان لذت می برتد ! این هم بازی زمانه آنان است ! لذت و خنده در حداقل ها!
اﺅچ بالیق!
اﺅزاخ و ال چاتمایان بیر یئرده ، بیرجه بیر گول واریدی. اوردا اوچ بالیق یاشاییردی. بالیقلاردان ایکی سی آییق و تجربه لیدی، اوچونجو سو ایسه خام و تجربه سیز ایدی. بیر گﺆون ایکی اووچو اوردان کچیردی. اونلار گولده کی بالیقلاری گوروپ هر اوچونو توتماخ قرارینا گلدیلر.
اریش اُزر
18 مارس، 115 مین سالروز تولد هنرمند و کاریکاتوریست آلمانی اریش اوزر است!
سوراخ موش همون سوراخ موشه! یعنی پناهگاه !
اما موش هم همان قدر شعور داره که بدونه سوراخ موش همون سوراخ موش هست و پناهگاه ! حالا گربه چقدر می تونه تحمل بکنه و منتظر یک موش کوچک بمونه ! معلومه که نمی شه ! حتی یارکمکی هم مفتی اونجا ننشسته که ! اون از این سفره سهم می خواد !
کودک ، اجاره ای یا غیر اجاره ای فرقی ندارد
اما اسکناسی می‌توانست شرممان را پوشش دهد و ما هم با اسکناسی وجدانمان را پاک کردیم!
مغرور دوشان
بالا دوشان یاشیل زمیده آنادان اولموشدی. یوموشاک، بوز توکلری، نازیک بوغلاری، گوزل گوزلری، اوزون قولاخلاری واریدی.
روباه رشدیه در سرزمین کودکی
همین روبروی خانه ی ما بدنیا اومد ! زیاد بزرگ نشده بود، اما مرغ رو با استخوان می خورد!