قصه های من و بابام - مسابقه دو میدانی
با اصرار من بابام حاضر شده بود منو به خیابان ببره !...................... عده ای در حالت نیم خیز ، مثل دوندگان مسابقات ایستاده بودند ؛ .............. ناگهان مردی که یک تپانچه در دستش بود ..... ...من هم با تمام قدرت از دست بابام فرار کردم و او هم دنبال من افتاد و با سرعت من را تعقیب می کرد .
قصه های من و بابام - شوخی با آقای عکاس!
بابام گفت چطوره بریم با هم یک عکس بگیریم !.......قبل از اینکه آقای عکاس دگمه دوربین را فشار بدهد !...... خواستیم با آقای عکاس شوخی بکنیم!....................
گربه دوباره بازگشته !+ ویدئو
در ماه مه سال 2017 ، NFB و ناشر کانادایی Firefly Books از این فیلم در یک کتاب کودکانه اقتباس کردند. این فیلم تلاش های نافرجام آقای جانسون پیرمرد را برای خلاص شدن از شر یک گربه زرد کوچک بسیار علاقه مند به خانه اش را به تصویر می کشد. او ابتدا سعی می کند گربه را در جنگل تنها بگذارد تا خودش گم شود. تلاش برای غرق شدن گربه در دریا مرحله ی دیگری از کار اوست . او سپس سعی می کند گربه را در یک بالون هوای گرم به آسمان بفرستد،
مهاجرت ممنوع ! به افریقا برگرد!
کبوترها برعلیه یک پرنده مهاجر از افریقا تظاهرات می کنند ، آنها از پرنده زیبا می خواهند که مهاجر نباشد و به افریقا برگردد
مهمان سوم خانه
فقر و بیکاری هر دو در خانه بودند مهمان تازه در حال تلاش برای خانه مردم ضعیف است!
قصه های من و بابام - به من چه ؟ شبیه اون بود!
یک نقاشی کشیده بودم ، همسایه از جلو خانه مان رد می شد ، نقاشی من را که دید خنده اش گرفت و گفت عجب آدم خنده دار و مسخره ای کشیده ای ! بعد دوباره با صدی بلند شروع کرد به خنده های بلند! بابام که صدای خنده های مرد همسایه را شنیده بود او هم برای تماشای نقاشی من آمد ، بابام هم با دیدن نقاشی شروع کرد به قاه قاه خندیدن !
قصه های من و بابام - کمک بدون فکر
داشتم طناب را می کشیدم ، هرچه زور می زدم ، نمی توانستم طناب را بیشتر از آنچه که بود بیرون بکشم . بابام که متوجه من شده بود در گوشه ای از حیاط مرا تماشا می کرد و در فکر پایان کار بود! بالاخره نتوانست خودش را نگه دارد و از من خواست تا کنار بایستم و او نیز امتحان بکند! با قدرت تمام بابام طناب را کشید ! و طول طناب بلندتر شد و بازهم قدرت خودش را نشان داد! بالاخره بابام هست و خیلی هم قوی!
قصه های من و بابام - بابا سواری
از بس در خانه مانده بودم ، دلم گرفته بود و داشتم سر و صدا می کردم و شلوغی و ناراحتی می کردم ! راستش را بخواهید دلم می خواست گریه بکنم ! بابام هم نمی توانست منو ساکت بکنه ! تا اینکه ازم خواست اسب سواری بکنم ، او اسب شده بود و من هم سوارش ! من را دورتا دور خانه گرداند ، از پله ها پایین رفتیم تا اینکه از خانه خارج شدیم ،
قصه های من و بابام - کمک بابام در انجام تکالیف
از مدرسه که رسیدم تا آخر شب مشغول نوشتن تکالیفم بودم ، آخر شب بابام که متوجه کلافه بودنم شده بود از من خواست تا در حل تمرین ها به من کمک کند، حل تکالیف مدرسه به پایان رسیده بود و ما خوابیدیم . فردا صبح آقای معلم وقتی تکالیف ما را نگاه می کرد از من پرسید این ها را خودت انجام داده ای و من هم گفتم نه آقای معلم ! بابام تکالیف من را انجام داده است.
اشرف غنی رییس جمهور افغانستان شد
اشرف غنی 50 درصد ، عبدالله 40درصد و حکمتیار 3/8 درصد ارا را کسب کرد، عبئالله نتیجه آرا را رد کرد و اعلان تشکیل دولت موازی نمود.
قصه های من وبابام - جنگ آبی !
بابام چند تا قایق اسباب بازی خریده بود ، از من خواست تا با آن قایق ها در وان حمام بازی بکنیم ! داشتیم به سوی قایق ها ؛ آب شلیک می کردیم ! بابام چند بار با توپ جنگی آبی قایق های من را هدف گرفت اما قایق ها غرق نشدند! یک دفعه بابام بلند شد و دستش را دراز کرد و یکی از قایق های من را غرق کرد و دوباره بازی شروع شد . باز بابام با فواره ی توپ، قایق دیگر من را هدف گرفت ، اما باز قایق من غرق نشد.
قصه های من و بابام - آشتی کنان
سرکوچه محله مان ناگهان با پسر همسایه مان دعوام شد، یکی من زدم ، دو تا هم اون ! باز دوتا من زدم و یکی هم اون پسر! گریه کنان هر دو جدا شدیم و رفتیم به خانه هایمان ! بابام تا من را در حال گریه دید، از من ماجرا را پرسید و من تا ماجرای دعوام را گفتم، دستم را گرفت و راه افتادیم به سمت خانه ی پسر کوچولو!-
قصه های من و بابام - کشمش های فراموش شده کیک !
بابام داشت با آرد خمیر درست می کرد تا کیک بپزد و من هم مشغول تماشای کار او بودم ، بعد از آماده شدن خمیر او آن را در داخل فر گذاشت و در آن را بست. موقعی که برای استراحت و نشستن بر روی صندلی بر می گشت ! من ناگهان متوجه پاکت کشمش ها شدم که در زیر میز قرار داشت و فراموش شده بود ، آن را به بابام نشان دادم. بابام تازه یادش لفتاد که کشمش به خمیر کیک اضافه نکرده است.
قصه های من و بابام - نجات شناگر
من و بابام برای پیاده روی به کنار کانال آب شهر رفته بودیم ؛ در کنار کانال ناگهان صداهایی شنیدم ، مردی داخل کانال افتاده بود و درون آن دست و پا می زد. با دیدن این صحنه بابام را صدا زدم . بابام با سرعت خود را به کنار کانال رساند و با دیدن مرد در داخل آب، شیرجه ای بلند به سمت کانال برداشت.
قصه های من و بابام - این تو هستی ؟
من و بابام با هم به پارک محله رفتیم ، عده ای در آنجا جمع شده و در حال مطالعه کتاب بودند . من و بابام متوجه شدیم آنها در حال خواندن کتاب نقاشی های ما هستند ! روی نیمکت کنار آنها نشستیم و از اینکه آنها با نگاه به نقاشی های من وبابام خوشحال هستند ما هم شاد بودیم .
قصه های من و بابام - یک روز تعطیل
صدای عرعر الاغ به گوشم رسید، بعدا صدای بز! ناگهان صدای گاو را هم شنیدم ، فکر کردم که در خواب این صداها را می شنوم! خروس که قوقولی قوقو کرد دیگر چاره ای نداشتم و از تخت بلند شدم ! آنجا بود که من متوجه شدم ! همه این صداها واقعی بودند و من خیال می کردم که خواب می بینم! اما بابام را نتوانستم آن طرف ها ببینم و این تنها چیزی بود که برایم عجیب بود!
قصه هایی من و بابام - اختراع
من و بابام برای پیاده روی می خواستیم به خیابان برویم ، سگ نگهبان هم دنبال ما افتاد ، بابام قلاده ای به گردن او بست و او هم با ما آمد . اما در هر قدم سگ نگهبان با دیدن یک درخت می خواست ، قلمرویی برای خودش مشخص بکند و پای درخت را نشانه گذاری می کرد. دیگر حوصله مان سر رفته بود. به هر درخت که می رسیدیم ، مجبور به توقف بودیم !
قصه های من و بابام -نامه ماهی ها
روز تعطیل بود ، بابام اصرار داشت تا با هم به ماهیگیری برویم ، من نه حوصله ماهیگیری داشتم و نه دلم می خواست ماهی ها را بگیریم ! بعد از مدتی نشستن در داخل قایق و قلاب انداختن بابام به داخل آب ، ناگهان فکری به ذهنم رسید ، روی یک کاغذ نوشتم " ما ماهی ها امروز دلمان نمی خواهد به قلاب شما بیافتیم و یک امضا هم زیر آن زدم و نوشتم ماهی !
قصه های من و بابام - تکالیف مدرسه
تکالیف درس ریاضی من بسیار مشکل بودند و من برای حل آنها تحت فشار ! ، بابام وقتی متوجه کلافه شدنم شد، در انجام آنها به کمک من آمد. فردا در کلاس آقای معلم وقتی تکالیف مرا دید ....
قصه های من و بابام - یک کم قایم شدن
دلم گرفته بود؛ می خواستم کمی بازی بکنم ؛ توپ را برداشتم و توی اتاق شوت کردم، صدای شکستن شیشه ی پنجره آمد؛ تا خواستم بیرون بدوم ، بابام که از شکستن شیشه عصبانی شده بود و می خواست مرا گوشمالی یدهد ، مرا دنبال کرد ومن هم از اتاق فرار کردم! بابام بدجوری عصبانی بود، می دانستم منو دعوام خواهد کرد و من هم از ترسم رفتم و در گوشه ای از خانه قایم شدم !
قصه های من و بابام ! تنبیه خانوادگی
روز تعطیل بود ، بابام از من خواست که آماده بشوم تا به خانه بابا بزرگم برویم ، با خوشحالی آماده شدم و به سوی خانه پدر بزرگ راه افتادیم ؛ او با شادمانی در را بروی ما باز کرد ! بعد از کمی ، بابا بزرگ از من و بابام خواست تا با هم به خانه بابای بابا بزرگم ، که همان پدر بزرگ بابام بود برویم ! همگی با هم به خانه بابای بابا بزرگم رفتیم . در را که زدیم او نیز با خوشحالی ما را تحویل گرفت و از ما پذیرایی کرد. .....
قصه های من و بابام - هدیه !
برای بابام یک هدیه خریده بودم ، این هدیه مجسمه مردی در حال پرتاب نیزه بود، از این خرید خیلی خوشحال بودم و عجله داشتم تا آن را به بابام بدم ! در حالیکه به سمت بابام می دویدم ناگهان به زمین خوردم و مجسمه افتاد، روی زمین و شکست !.......
قصه های من و بابام - درگیری با زنبور!
من و بابام می خواستیم باهم شیرینی بخوریم ، ناگهان یک زنبور روی شیرینی من نشست ، می خواستم محکم بر سر زنبور بکوبم که بابام به سرعت مانع از کار من شد، او به آرامی بشقاب شیرینی من را جلو پنجره برد و زنبور را به سمت حیاط رها کرد .......
قصه های من و بابام - جشن تولد !
روز تولدم بود ، در خانه مان جشن گرفتیم . من دوست های همکلاسی و بچه های هم بازی ام را برای جشن دعوت کرده بودم ، بابام هم با ما در جشن تولد حاضر بود و با ما خنده و شوخی می کرد ، کمی بعد از گفتن و خندیدن و البته خوردن با هم پرش با گونیرا انجام دادیم ، بابام هم با ما در حال پرش بود ، سپس به حیاط خانه مان رفتیم و در آنجا الا کلنگ بازی و کلی سر و صدا راه انداختیم ، کمی خسته شده بودیم ؛ بابای خوب من همه ما را بغل کرد و از فروشگاه در پارک محله بادکنک خرید ، آن روز کلی کیف کردیم و لذت بردیم و خندیدیم ، بابام هم از بازی کلی لذت برده بود ......