گزیده ای از منطق الطیر و عکس

سیمرغ و سی مرغ!

تاریخ انتشار : ۱۵:۱۵ ۱۸-۱۰-۱۳۹۶

چون نگه کردند آن سی مرغ زود - بی‌شک این سی مرغ آن سیمرغ بود

تبریز امروز:

سیمرع و سی مرغ

 

جان آن مرغان ز تشویر و حیا

شد حیای محض و جان شد توتیا

چون شدند از کل کل پاک آن همه

یافتند از نور حضرت جان همه

باز از سر بندهٔ نو جان شدند

باز از نوعی دگر حیران شدند

کرده و ناکردهٔ دیرینه شان

پاک گشت و محو گشت از سینه‌شان

آفتاب قربت از پیشان بتافت

جمله را از پرتو آن جان بتافت

هم ز عکس روی سیمرغ جهان

چهرهٔ سیمرغ دیدند از جهان

چون نگه کردند آن سی مرغ زود

بی‌شک این سی مرغ آن سیمرغ بود

در تحیر جمله سرگردان شدند

باز از نوعی دگر حیران شدند

خویش را دیدند سیمرغ تمام

بود خود سیمرغ سی مرغ مدام

چون سوی سیمرغ کردندی نگاه

بود این سیمرغ این کین جایگاه

ور بسوی خویش کردندی نظر

بود این سیمرغ ایشان آن دگر

ور نظر در هر دو کردندی بهم

هر دو یک سیمرغ بودی بیش و کم

بود این یک آن و آن یک بود این

در همه عالم کسی نشنود این

آن همه غرق تحیر ماندند

بی تفکر وز تفکر ماندند

چون ندانستند هیچ از هیچ حال

بی زفان کردند از آن حضرت سؤال

کشف این سر قوی در خواستند

حل مایی و توی درخواستند

بی زفان آمد از آن حضرت خطاب

کاینه‌ست این حضرت چون آفتاب

هر که آید خویشتن بیند درو

جان و تن هم جان و تن بیند درو

چون شما سی مرغ اینجا آمدید

سی درین آیینه پیدا آمدید

گر چل و پنجاه مرغ آیید باز

پرده‌ای از خویش بگشایید باز

گرچه بسیاری به سر گردیده‌اید

خویش را بینید و خود را دیده‌اید

هیچ کس را دیده بر ما کی رسد

چشم موری بر ثریا کی رسد

دیده موری که سندان برگرفت

پشهٔ پیلی به دندان برگرفت

هرچ دانستی، چو دیدی آن نبود

و آنچ گفتی و شنیدی، آن نبود

این همه وادی که از پس کرده‌اید

وین همه مردی که هر کس کرده‌اید

جمله در افعال مایی رفته‌اید

وادی ذات صفت را خفته‌اید

چون شما سی مرغ حیران مانده‌اید

بی‌دل و بی‌صبر و بی‌جان مانده‌اید

ما به سیمرغی بسی اولیتریم

زانک سیمرغ حقیقی گوهریم

محو ما گردید در صد عز و ناز

تا به ما در خویش را یابید باز

محو او گشتند آخر بر دوام

سایه در خورشید گم شد والسلام

تا که می‌رفتند و می‌گفت این سخن

چون رسیدند و نه سر ماند و نه بن

لاجرم اینجا سخن کوتاه شد

ره رو و ره برنماند و راه شد

 

 

@