نیویورکر - برگردان به فارسی توفیق وحیدی آذر

جنگ در اوکراین چگونه ممکن است پایان یابد

تاریخ انتشار : ۱۶:۲۸ ۰۹-۰۷-۱۴۰۱

گومنز می نویسد که ادبیات نظری جدیدتر دو سویه بودن جنگ را تصدیق کرده است، اما در اینجا نیز جنبه های مهمی نادیده گرفته شده است. تئوری جنگ مفهوم «معامله» را از اقتصاد وارد کرد و تصور می‌شد که جنگ‌ها زمانی آغاز می‌شوند که فرآیند چانه‌زنی – معمولاً بر سر یک قلمرو – از بین می‌رود. به گفته نظریه پردازان جنگ (و بار دیگر وام گرفتن از علم اقتصاد)، شایع ترین علت شکست، نوعی عدم تقارن اطلاعاتی بود. به بیان ساده، یک یا هر دو طرف قدرت خود را نسبت به حریف خود بیش از حد ارزیابی کردند. دلایل زیادی برای این نوع عدم تقارن اطلاعاتی وجود داشت، از جمله این که ظرفیت جنگی تک تک کشورها تقریباً همیشه یک راز کاملاً محافظت شده بود. در هر صورت، بهترین راه برای فهمیدن اینکه چه کسی قوی تر است این بود که واقعاً شروع به مبارزه شود . سپس همه چیز به سرعت آشکار می شد وبسیاری از جنگ‌ها به همین شکل پایان یافتندصاحبان صاحبان ایده‌های جنگ نقاط قوت نسبی خود را دوباره ارزیابی می‌کنند و تصمیم به انجام معامله می‌گیرند. اما انواع دیگری از جنگ ها وجود داشت که در آنها عواملی غیر از اطلاعات غالب بود. این عوامل، تا حدی به این دلیل که نقش برجسته ای در اقتصاد ایفا نمی کردند، کمتر شناخته شده بودند. یکی این واقعیت بود که قراردادها در نظام بین‌الملل - در این مورد، قراردادهای صلح - سازوکار اجرایی کمی داشتند یا اصلاً وجود نداشتند. اگر کشوری واقعاً می خواست توافقی را به هم بزند، هیچ دادگاه داوری وجود نداشت که طرف مقابل بتواند به آن اعتراض کند. (در تئوری، سازمان ملل می‌تواند این دادگاه باشد که در عمل، اینطور نیست.) این موضوع باعث ایجاد مشکلی به نام «تعهد معتبر» شد: یکی از دلایلی که ممکن است جنگ‌ها به سرعت پایان نیابد این است که یک یا هر دو طرف به سادگی نمی‌توانستند به همدیگر اعتماد کنند. احترام به هر توافق صلحی که به دست آوردند ، بگذارند. در کتاب سال 2009 خود «جنگ‌ها چگونه پایان می‌یابد»، دن رایتر، همکار گومنز، از نمونه بریتانیای کبیر در اواخر بهار 1940، پس از سقوط فرانسه استفاده کرد. بریتانیا در حال شکست خوردن در جنگ بود و مطمئن نبود که ایالات متحده به موقع وارد جنگ خواهد شد تا آن را نجات دهد. اما بریتانیایی ها جنگیدند، زیرا می دانستند که هیچ معامله ای با آلمان نازی قابل اعتماد نیست. همانطور که وینستون چرچیل در کابینه خود به شیوه تکرار نشدنی خود بیان کرد: "اگر قرار است این داستان جزیره ای طولانی ما بالاخره به پایان برسد، اجازه دهید زمانی پایان یابد که هر یک از ما در خون خود روی زمین دراز بکشیم."

تبریز لمروز:

How the War in Ukraine Might End

در سال‌های اخیر، گروه کوچکی از محققان بر نظریه پایان جنگ تمرکز کرده‌اند. اما آنها دلایلی  را برای ترس از نتایج احتمالی جنگ در اوکراین می بینند.

پلی بر روی رودخانه ایرپین که در طول جنگ در اطراف کیف، زمانی که هزاران نفر از ایرپین فرار می کردند، نمادین شد.
پلی بر روی رودخانه ایرپین، در اوکراین، به یادبودی بداهه برای کسانی تبدیل شده است که در جریان تهاجم و اشغال روسیه کشته شدند. محققان تئوری پایان جنگ بر این باورند که دامنه و پیچیدگی‌های جنگ یک راه حل سریع را از بین می‌برد. عکس توسط میلا تشایوا برای نیویورکر
هاین گومنز در دهه های ۱۹۶۰ و هفتاد در آمستردام بزرگ شد که اطراف آن را داستان ها و خاطرات جنگ جهانی دوم احاطه کرده بود. پدرش یهودی بود و به قول خودش در زمان اشغال نازی ها «زیر تخته کف» اتاق پنهان شده بود. زمانی که گومنز برای مطالعه روابط بین‌الملل به ایالات متحده آمد، به یاد می‌آورد که در یکی از کلاس‌ها از او در مورد شکل‌دهنده‌ترین تجربه شخصی‌اش از روابط بین‌الملل پرسیده شد. گفت این تجربه جنگ جهانی دوم است. سایر دانشجویان اعتراض کردند که این به اندازه کافی شخصی نیست. اما برای گومنز بسیار شخصی بود. او به یاد آورد که در مراسم بزرگداشت چهلمین سالگرد آزادسازی آمستردام توسط نیروهای کانادایی در ماه مه 1985 شرکت کرد. بسیاری از سربازان کانادایی که در این آزادسازی شرکت کردند هنوز زنده بودند و ورود نیروهای کانادایی برای آزادسازی شهر را دوباره یازسازی و به نمایش گذاردند . گومنز به یاد می‌آورد که فکر می‌کرد مردم آمستردام برای شرکت در مراسم بزرگداشت بیش از حد خونسرد هستند و از اینکه اشتباه می‌کرد متاثر شده بود. او اخیراً به من گفت: «تمام شهر در کنار جاده مملو از مردم بود. من واقعاً از اینکه چقدر عمیق جنگ و خاطرات آن احساس می شد شگفت زده شدم.

گومنز که اکنون در دانشگاه روچستر علوم سیاسی تدریس می کند، پایان نامه خود را در مورد تئوری پایان جنگ - یعنی مطالعه چگونگی پایان جنگ - نوشت. گومنز آموخت که کار زیادی در مورد چگونگی شروع جنگ ها انجام شده است، اما در مورد چگونگی پایان یافتن آنها ، پژوهش بسیار کم است. شاید دلایل تاریخی برای این نادیده گرفتن وجود داشت: تسلیحات هسته ای ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی به این معنی بود که جنگ بین آنها می تواند به تمدن بشری پایان دهد. نه فقط اینکه برخی با مردن مواجه شوند ، بلکه مرگ همه چیز فرا می رسد. بنابراین مطالعه جنگ در طول جنگ سرد واژگانی غنی در مورد بازدارندگی ایجاد کرد: بازدارندگی مستقیم، بازدارندگی گسترده، بازدارندگی با مجازات، بازدارندگی با انکار مسئولیت. اما جنگ سرد به پایان رسید ولی جنگ ها همچنان ادامه داشت. گومنز فرصتی برای مداخله فکری و اظهار نظر دید.

گومنز در پایان نامه خود و در کتاب بعدی خود، "جنگ و مجازات"، نظریه ای را ارائه کرد که چگونه و چرا برخی از جنگ ها به سرعت پایان یافتند و برخی دیگر به طرز وحشیانه ای ادامه یافتند. در مورد جنگ با عنوان جنگ جهانی اول  "مجازات" همان چیزی بود که رهبران آلمان، به ویژه، نگران بودند که اگر چیزی کمتر از یک پیروزی به خانه بیاورند، در انتظار آنها باشد. هنگامی که کتاب گومنز در سال 2000 منتشر شد، این اولین مطالعه کامل مدرن بود که به طور کامل به مسئله پایان جنگ اختصاص داشت و به راه اندازی این میدان کمک کرد.

گومنز می نویسد، به طور سنتی تصور می شد که جنگ ها به این دلیل پایان می یابند که یک طرف تسلیم می شود . همانطور که یکی از نویسندگان در سال 1944 بیان کرد: «تا زمانی که مغلوب‌ها کنار نروند، جنگ ادامه دارد». شروع جنگ معمولاً به دو طرف نیاز داشت، حتی اگر آنها مقصر بودند، و معمولاً برای پایان دادن به آن دو طرف لازم بود. مغلوب ممکن است شرایطی را که پیش تر پیشنهاد شده بود بپذیرد، اما چه چیزی باعث می شود که برنده از ابداع شرایط جدید امتناع نکند ؟

نمونه کلاسیک جنگ جهانی اول، امتناع بلشویک‌ها، در پی تصرف قدرت در روسیه، از ادامه مبارزه با آلمان بود. با اعلام «نه جنگ و نه صلح»، آنها به سادگی مذاکرات در برست-لیتوفسک را ترک کردند. گومنز می نویسد: «به معنای واقعی کلمه مغلوب ها دست از کار کشیدند. اما آلمانی ها به جای پذیرش این امر، به پیشروی خود در روسیه ادامه دادند. تنها پس از آن که بلشویک ها با شرایط سخت تری از آنچه که تنها سه هفته پیش از آن پیشنهاد شده بود موافقت کردند، آلمانی ها با خروج خود از جنگ موافقت کردند.

گومنز می نویسد که ادبیات نظری جدیدتر دو سویه بودن جنگ را تصدیق کرده است، اما در اینجا نیز جنبه های مهمی نادیده گرفته شده است. تئوری جنگ مفهوم «معامله» را از اقتصاد وارد کرد و تصور می‌شد که جنگ‌ها زمانی آغاز می‌شوند که فرآیند چانه‌زنی – معمولاً بر سر یک قلمرو – از بین می‌رود. به گفته نظریه پردازان جنگ (و بار دیگر وام گرفتن از علم اقتصاد)، شایع ترین علت شکست، نوعی عدم تقارن اطلاعاتی بود. به بیان ساده، یک یا هر دو طرف قدرت خود را نسبت به حریف خود بیش از حد ارزیابی کردند. دلایل زیادی برای این نوع عدم تقارن اطلاعاتی وجود داشت، از جمله این که ظرفیت جنگی تک تک کشورها تقریباً همیشه یک راز کاملاً محافظت شده بود. در هر صورت، بهترین راه برای فهمیدن اینکه چه کسی قوی تر است این بود که واقعاً شروع به مبارزه شود . سپس همه چیز به سرعت آشکار می شد وبسیاری از جنگ‌ها به همین شکل پایان یافتندصاحبان 

صاحبان ایده‌های جنگ نقاط قوت نسبی خود را دوباره ارزیابی می‌کنند و تصمیم به انجام معامله می‌گیرند.

اما انواع دیگری از جنگ ها وجود داشت که در آنها عواملی غیر از اطلاعات غالب بود. این عوامل، تا حدی به این دلیل که نقش برجسته ای در اقتصاد ایفا نمی کردند، کمتر شناخته شده بودند. یکی این واقعیت بود که قراردادها در نظام بین‌الملل - در این مورد، قراردادهای صلح - سازوکار اجرایی کمی داشتند یا اصلاً وجود نداشتند. اگر کشوری واقعاً می خواست توافقی را به هم بزند، هیچ دادگاه داوری وجود نداشت که طرف مقابل بتواند به آن اعتراض کند. (در تئوری، سازمان ملل می‌تواند این دادگاه باشد که در عمل، اینطور نیست.) این موضوع باعث ایجاد مشکلی به نام «تعهد معتبر» شد: یکی از دلایلی که ممکن است جنگ‌ها به سرعت پایان نیابد این است که یک یا هر دو طرف به سادگی نمی‌توانستند به همدیگر اعتماد کنند.  احترام به هر توافق صلحی که به دست آوردند ، بگذارند. در کتاب سال 2009 خود «جنگ‌ها چگونه پایان می‌یابد»، دن رایتر، همکار گومنز، از نمونه بریتانیای کبیر در اواخر بهار 1940، پس از سقوط فرانسه استفاده کرد. بریتانیا در حال شکست خوردن  در جنگ بود و مطمئن نبود که ایالات متحده به موقع وارد جنگ خواهد شد تا آن را نجات دهد. اما بریتانیایی ها جنگیدند، زیرا می دانستند که هیچ معامله ای با آلمان نازی قابل اعتماد نیست. همانطور که وینستون چرچیل در کابینه خود به شیوه تکرار نشدنی خود بیان کرد: "اگر قرار است این داستان جزیره ای طولانی ما بالاخره به پایان برسد، اجازه دهید زمانی پایان یابد که هر یک از ما در خون خود روی زمین دراز بکشیم."

عامل دیگری که در ادبیات نادیده گرفته شده بود، به گفته گومنز، سیاست داخلی بود. دولت ها بازیگران واحدی با منافع مشخص در نظر گرفته می شدند، اما این امر فشارهای داخلی را که بر دولت یک دولت-ملت مدرن وارد می شد، نادیده گرفت. گومنز مجموعه ای از داده ها از هر رهبر هر کشور جنگنده بین سال های 1816 و 1995 ایجاد کرد و هر کدام را بر اساس یک سیستم سه جانبه کدگذاری کرد. برخی از رهبران دموکرات بودند. برخی دیکتاتور بودند. و برخی در این بین بودند. به گفته گومنز، دموکرات ها تمایل داشتند به اطلاعات ارائه شده توسط جنگ پاسخ دهند و بر اساس آن عمل کنند. در بدترین حالت، اگر در جنگ شکست می خوردند اما کشورشان هنوز وجود داشت، از سمت خود کنار می رفتند و به یک طوری کنار  می رفتند. دیکتاتورها، چون کنترل کامل بر مخاطبان داخلی خود داشتند، می توانستند در صورت نیاز به جنگ ها پایان دهند. پس از جنگ اول خلیج فارس، صدام حسین چنین رهبری بود. او به سادگی هر کسی را که از او انتقاد می کرد ،کشت. گومنز دریافت که مشکل از رهبرانی بود که نه دموکرات بودند و نه دیکتاتور: چون آنها سرکوبگر بودند، اغلب با عاقبت بدی روبرو می شدند، اما چون به اندازه کافی سرکوبگر نبودند، باید در مورد افکار عمومی فکر می کردند که آیا آنها در حال روشن شدن هستند یا خیر.  گومنز دریافت که این رهبران وسوسه می‌شوند تا «قمار برای رستاخیز» را انجام دهند، تا جنگ را اغلب با شدت بیشتر و بیشتر ادامه دهند، زیرا هر چیزی جز پیروزی ممکن است به معنای تبعید یا مرگ آنها باشد. او به من یادآوری کرد که در 17 نوامبر 1914 - چهار ماه پس از شروع جنگ جهانی اول - قیصر ویلهلم دوم با کابینه جنگ خود ملاقات کرد و به این نتیجه رسید که جنگ غیرقابل پیروزی است. گومنز گفت: «با این وجود، آنها چهار سال دیگر جنگیدند. و دلیلش این بود که می‌دانستند اگر شکست بخورند سرنگون می‌شوند، انقلاب می‌شود.» و حق داشتند. چنین رهبرانی بسیار خطرناک بودند. به گفته گومنز، آنها دلیلی برای جنگ بودند که جنگ جهانی اول، و بسیاری دیگر از جنگ ها، بسیار بیشتر از آنچه باید طول کشیده بود.

اخیراً با تعدادی از نظریه پردازان خاتمه جنگ، از جمله گومنز صحبت کردم تا ببینیم دیدگاه تئوریک، چه چیزی می تواند در مورد جنگ در اوکراین به ما بگوید. معلوم شد که نظریه پردازان گروهی درگیر و پر جنب و جوش بودند که بیشتر آنها به زبان های مختلف به توییتر و تلگرام چسبیده بودند و سعی می کردند جنگ را در زمان واقعی دنبال کنند. آنها بر این باور بودند که جنگ هایی که مطالعه کرده بودند می تواند درگیری کنونی را روشن کند. ظاهراً آنها تنها کسانی نبودند که چنین فکر می کردند. نظریه پرداز جنگ برانیسلاو اسلانچف، یکی از دانشجویان سابق گومنز و استاد دانشگاه کالیفرنیا، سن دیگو، به من گفت که در ماه اگوست از او خواسته شده بود در سمپوزیوم "زوم درباره پایان جنگ" که توسط یک آژانس اطلاعاتی ایالات متحده دعوت شده بود، شرکت کند.

رایتر، نویسنده کتاب «جنگ‌ها چگونه پایان می‌یابد»، از این واقعیت که درگیری در اوکراین یک جنگ قدیمی بود، مجذوب شد. جنگ سایبری بسیار کم بود و روسیه فقط از چند موشک مافوق صوت استفاده کرده بود. او گفت که از طرف روسیه «توپخانه، زره، پیاده نظام، وحشیگری علیه غیرنظامیان است. این قرن بیستم است.» و در طرف اوکراینی هم همینطور بود: «آنها سلاح های پیچیده ای دارند، همراه با آموزش کافی، همراه با شجاعت فراوان. همه چیز آنقدر که ما فکر می کردیم تغییر نکرده است.»

تانیشا فضل، محقق دانشگاه مینه سوتا که در حال نوشتن کتابی در زمینه پزشکی میدان جنگ است، از نسبت پایین مجروحان روسی به کشته شدگان شگفت زده شد. نسبت تاریخی در صد و پنجاه سال اخیر حدود سه یا چهار به یک بوده است. در جنگ‌های اخیر، مانند افغانستان، ایالات متحده توانسته بود نسبت مجروحان به کشته‌ها را به ده به یک برساند، به این معنی که سربازان کمتری جان خود را از دست دادند.

آنچه که درباره مجروح شدن در جنگ روس ها تخمین زده می شود این است که ارقام روس ها به چهار بر یک کاهش یافته اند. فضل گفت که دلیل آن این است که روس ها نتوانسته اند برتری هوایی را ایجاد کنند. آنها نمی توانند سربازان مجروح خود را به سرعت به از منطقه جنگی خارج کنند و بنابراین بسیاری از آنها می میرند.

 به طور گسترده تر، جنگ ویژگی های بسیاری را نشان داده بود که برای نظریه پردازان جنگ آشنا بود. محاسبات اشتباه اولیه ولادیمیر پوتین مبنی بر اینکه او می تواند در عرض چند روز بر اوکراین غلبه کند، نمونه کلاسیک عدم تقارن اطلاعاتی بود. این همچنین یک نمونه کلاسیک از رژیم سرکوبگر بود که اطلاعات ضعیفی از سوی مردم خود دریافت می کرد. همه موافق بودند که ما با یک مشکل "کلاسیک" تعهد معتبر روبرو هستیم. روسیه مدعی شد که نمی تواند به اوکراین اعتماد کند که در اصل و عمل به یک کشور ناتو تبدیل نشود. اوکراین به نوبه خود دلیلی برای اعتماد به رژیم روسیه که بارها وعده های خود را زیر پا گذاشته و در ماه فوریه بدون هیچ تحریکی به آن حمله کرده بود، نداشت. اما حل مشکل تعهد معتبر پیچیده بود. در جنگ جهانی دوم، تعهد معتبر با نابودی رژیم نازی، بازنویسی قانون اساسی آلمان و تجزیه آلمان حل شد. اما بسیاری از جنگ ها با چنین نتایج مطلقی خاتمه نمی یابند.

برای افزودن به عوارض، این جنگ نیز مانند جنگ های دیگر پویا است. از زمان حمله روسیه به اوکراین در صبح روز 24 فوریه، اتفاق بزرگی رخ داده است. افشای ضعف روسیه و قدرت اوکراین، افکار عمومی اوکراین را به هیجان آورده است. کشف قتل عام غیرنظامیان در بوچا و اکنون ایزیوم آن را خشمگین کرده است. اگر زمانی در افکار عمومی اوکراین فضا برای امتیاز دادن به روسیه وجود داشت، اکنون آن فضا بسته شده است. گومنز گفت: «گاهی اوقات جنگ دلایل خودش را برای جنگ ایجاد می کند.

ده‌ها بازیگر خارجی وارد درگیری شده‌اند: سی کشور ناتو، در کنار اوکراین. بلاروس، در حال حاضر، در کنار روسیه است. گومنز گفت: «این یک جنگ بزرگ اروپایی است، چیزی که ما فکر می‌کردیم نخواهیم دید.» «این جنگ  مانند جنگ جهانی اول خندق است،. و این برای وجود اوکراین به عنوان یک دولت است که پیامدها بسیار زیاد است. «این بقیه قرن بیست و یکم را شکل خواهد داد. اگر روسیه ببازد، یا به آنچه می‌خواهد نرسد، پس از آن روسیه دیگری خواهد بود. اگر روسیه پیروز شود، بعد از آن اروپا متفاوت خواهد بود.» دامنه و پیچیدگی های جنگ، حل و فصل سریع را از بین می برد. گومنز گفت: «این چیزی است که جنگ جهانی اول را بسیار بزرگ کرده است، این همان چیزی است که جنگ جهانی دوم را بسیار بزرگ کرده است. این فقط این نیست که «من یک تکه قلمرو می‌خواهم، زیرا برادران قومی من آنجا هستند.» بلکه این همه چرند است.

هنگامی که برای اولین بار صحبت کردیم، در اوایل سپتامبر، گومنز یک درگیری طولانی را پیش بینی کرد. هیچ یک از سه متغیر اصلی تئوری پایان جنگ - اطلاعات، تعهد معتبر و سیاست داخلی - حل نشده بود. هر دو طرف همچنان معتقد بودند که می توانند برنده شوند و بی اعتمادی آنها به یکدیگر روز به روز بیشتر می شد. در مورد سیاست داخلی، پوتین دقیقاً همان رهبری بود که گومنز درباره آن هشدار داده بود. او با وجود دستگاه سرکوبگر قابل توجه خود، کنترل کامل کشور را در دست نداشت. او مدام جنگ را «عملیات نظامی ویژه» نامید و بسیج توده‌ای را به تأخیر انداخت تا با ناآرامی‌های داخلی مواجه نشود. گومنز پیش بینی کرد که اگر پوتین شروع به باخت کند، به سادگی جنگ تشدید خواهد شد.

و سپس، در هفته‌های پس از اولین صحبت من و گومنز، رویدادها به سرعت شتاب گرفتند. اوکراین با بازپس گیری بخش های وسیعی از خاک منطقه خارکف و تهدید به بازپس گیری شهر اشغالی خرسون، یک ضد حمله بسیار موفق را آغاز کرد. پوتین، همانطور که پیش‌بینی می‌شد، با اعلام «بسیج جزئی» نیروها و برگزاری «رفراندم‌های» عجولانه برای پیوستن به فدراسیون روسیه در سرزمین‌های اشغالی، واکنش نشان داد. بسیج نسبی به شکل بی نظمی انجام شد و مانند آغاز جنگ باعث شد ده ها هزار نفر از روسیه فرار کنند. تظاهرات پراکنده در سراسر کشور وجود داشت و این اعتراضات نستب به بزرگی آنها تهدید می شد. در همین حال، نیروهای اوکراینی به پیشروی خود در شرق کشور خود ادامه دادند.

در یک پست وبلاگی وحشتناک، برانیسلاو اسلانچف، شاگرد سابق گومنز، چند سناریو بالقوه را مطرح کرد. او معتقد است که جبهه روسیه در دونباس همچنان در خطر فروپاشی قریب الوقوع است. اگر این اتفاق بیفتد، پوتین نیاز به تشدید بیشتر جنگ داشت. این می‌تواند به شکل حملات بیشتر به زیرساخت‌های اوکراین باشد، اما اگر هدف متوقف کردن پیشروی‌های اوکراین باشد، یک گزینه محتمل‌تر یک حمله هسته‌ای تاکتیکی کوچک خواهد بود. اسلانچف تصور می کند که اندازه ی بمب کمتر از یک کیلوتن خواهد بود، یعنی حدود پانزده برابر کوچکتر از بمبی که روی هیروشیما انداخته شد. با این وجود، ویرانگر خواهد بود و تقریباً به طور قطع به واکنش شدید غرب منجر خواهد شد. اسلانچف فکر نمی کند که ناتو با حملات اتمی خود پاسخ دهد، اما می تواند برای مثال ناوگان دریای سیاه روسیه را نابود کند. این می تواند به دور دیگری از تشدید تنش منجر شود. در چنین شرایطی، غرب ممکن است در نهایت وسوسه شود که عقب نشینی کند.

اسلانچف از آنها خواست که این کار را نکنند. او نوشت: «الان همین شرایط است. "این بازی یا همه تیله ها است."

گومنز به من گفت: "برانیسلاو بسیار نگران است و او گربه ترسویی  نیست." گومنز نیز نگران بود، اگرچه خط زمانی فرضی او گسترده تر بود. او بر این باور است که تقویت‌های جدید نیروهای روسیه، هر چند که آموزش‌دیده و مجهز نشده باشند، و شروع اوایل زمستان، لشکرکشی اوکراین را متوقف کرده و روس‌ها را فعلا نجات خواهد داد. او گفت: «مردم فکر می‌کنند که کار به سرعت تمام می‌شود، اما، متأسفانه، ماشین جنگ اینطور کار نمی‌کند.» اما او همچنین معتقد است که اوکراین حملات خود را در بهار از سر خواهد گرفت و در آن زمان همان پویایی و خطرات مشابه به بازی بازخواهد گشت. گومنز گفت: «برای پایان جنگ، اقلا خواسته‌های حداقلی یکی از طرف‌ها باید تغییر کند». این اولین قانون خاتمه جنگ است. و ما هنوز به نقطه‌ای نرسیده‌ایم که اهداف جنگ به اندازه کافی تغییر کرده باشد تا توافق صلح امکان‌پذیر باشد.

پیش‌بینی‌های نظریه‌پردازان برای اتفاقات بعدی، تا حدی به نحوه ارزیابی متغیرها بستگی داشت. آیا جبهه روسیه در دونباس واقعاً فرو می‌پاشد و اگر چنین است، چه زمان ؟ اگر سقوط کرد، کرملین چقدر از اطلاعات و تاثیر رسانه ای مربوط به آن را می توانست کنترل کند؟ این چیزها غیرقابل پیش بینی بود، اما باید پیش بینی می کرد. به عنوان مثال، دن رایتر، به دلیل تسلط وی بر رسانه های روسی، کمی بیشتر از گومنز در مورد توانایی پوتین برای فروش یک پیروزی جزئی به مردم روسیه عاقلانه بود. از نظر رایتر، پوتین به اندازه کافی یک دیکتاتور بود که بتواند از هر ماجرایی عقب نشینی کند.

رایتر علیرغم اینکه نظریه پرداز برجسته "تعهد معتبر" است، معتقد است که جنگ می تواند بدون یک نتیجه مطلق، مانند نابودی فدراسیون روسیه، پایان یابد. او گفت: «شما واقعاً دوست ندارید کشوری را که قرار است نوعی تهدید دائمی ارائه دهد، رها کنید. با این حال، گاهی اوقات این دنیایی است که شما باید در آن زندگی کنید، زیرا حذف کامل این تهدید بسیار پرهزینه است. او آینده ای را دید که در آن اوکراین با آتش بس موافقت کرد و سپس به تدریج خود را به یک "جوجه تیغی نظامی" تبدیل کرد، کشوری خاردار که هیچ کس نمی خواهد به آن حمله کند. رایتر گفت: «دولت‌های متوسط ​​می‌توانند از خود حتی در برابر دشمنان بسیار خطرناک محافظت کنند. اوکراین می‌تواند خود را در آینده قابل دفاع‌تر جلوه دهد، اما به‌عنوان یک کشور و به‌عنوان یک جامعه بسیار متفاوت از قبل از تهاجم به نظر می‌رسد.» این کشور بیشتر شبیه اسرائیل است، با مالیات های بالا، هزینه های نظامی، و خدمات طولانی مدت اجباری نظامی. رایتر گفت: «اما اوکراین قابل دفاع است. "آنها این را ثابت کرده اند."

گومنز بیشتر احساس نگرانی می کرد. بار دیگر افکارش او را به جنگ جهانی اول برد. در سال 1917، آلمان که امیدی به پیروزی نداشت، تصمیم گرفت برای رستاخیز قمار کند. این کشور سلاح مخفی خود، U-boat را برای انجام عملیات نامحدود در دریاهای آزاد رها کرد. خطر استراتژی این بود که ایالات متحده را وارد جنگ کند. امید این بود که بریتانیای کبیر را خفه کند تا جنگ به پیروزی منجر شود. به قول گومنز، این یک استراتژی «واریانس بالا» بود، به این معنی که می‌توانست به یک پاداش بزرگ یا یک فاجعه بزرگ منجر شود. که در نهایت این ماجرا ، منجر به ورود ایالات متحده به جنگ و شکست آلمان و برکناری قیصر از قدرت شد.

در این شرایط، سلاح مخفی هسته ای است. و استفاده از آن خطر دخالت بیشتر ایالات متحده در جنگ را نیز به همراه دارد، اما همچنین می تواند، حداقل به طور موقت، پیشروی ارتش اوکراین را متوقف کند. اگر به طور موثر استفاده شود، حتی می تواند باعث پیروزی شود. گومنز گفت: «مردم از فروپاشی جبهه بسیار هیجان زده می شوند. اما برای من، «آه-ه-ه!» است.» در آن نقطه، پوتین واقعاً به دام می‌افتد.

در حال حاضر، گومنز همچنان معتقد است که گزینه هسته ای بعید است. و او معتقد است که اوکراین در جنگ پیروز خواهد شد. اما این نیز زمان زیادی طول خواهد کشید و به قیمت جان صدها هزار نفر تمام خواهد شد. ♦

 

نوشته کیت گسن

29 سپتامبر 2022

برگردان به فارسی : توفیق وحیدی آذر


نظرات کاربران


@