اوراسیا ؛ گرجستان

گرجستان و دو جنگ افغانستان + ویدئو

تاریخ انتشار : ۰۳:۱۷ ۲۲-۰۶-۱۴۰۰

با پایان یافتن جنگ تحت رهبری آمریکا در افغانستان ، گرجی ها در حال یادآوری خاطرات چندین دهه خدمت نظامی خود در آسیای میانه تحت هدایت دو ابرقدرت هستند. ..........در حال حاضر دو یادبود در گرجستان به یاد سربازانی که در دو جنگ مختلف افغانستان کشته شده اند ، وجود دارد. اخیراً یادبود قدیمی جنگ شوروی در حومه تفلیس را پیدا کردم که در یک پارک کوچک قرار گرفته بود. تخته سنگ برنزی عظیم شعله ای با یک شکل طبیعی و در اندازه طبیعی کمی زنگ زده از قرار گرفتن طولانی مدت در معرض عناصر طبیعی خبر می داد. من هم با نگاه کردن به آن ، ملودی تلخ و شیرین اسلاویانکا ، آن آهنگ جنگی سرگردان را در ذهنم مرور کردم.

تبریز امروز:

 بگرام- شوبیکاشویلی - 1980

شوبیکاشویلی  در بگرام افغانستان در سال 1980

با پایان یافتن جنگ تحت رهبری آمریکا در افغانستان ، گرجی ها در حال یادآوری خاطرات چندین دهه خدمت نظامی خود در آسیای میانه تحت هدایت دو ابرقدرت هستند.

جنگ افغانستان دلیل نواختن پیانو من است.

من از اواسط دهه 1980 شروع به یادگیری پیانو کردم و طبق شایعه ای که در آن زمان رایج بود ، یک حرفه موفق در موسیقی می تواند فردی را از خدمت سربازی معاف کند-یا حداقل یک نفر از اعضای خانواده را در خدمت سربازی به یک گروه غیرنظامی اختصاص دهد والدینم  من و برادرم را در سنین بسیار پایین در مدرسه موسیقی ثبت نام کردند ، به این امید که از سرنوشت مشابه مردان گرجی که در آن زمان در جنگ اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان می جنگیدند و جان خود را از دست می دادند ، جلوگیری کنند.

مسلماً این یک راه دور برای فریب سیستم بود ، اما والدین من متقاعد شده بودند که جنگ در افغانستان و اتحاد جماهیر شوروی برای همیشه ادامه خواهد داشت و همینطور شد که من با  فشار کلارینت و پیانو می نواختنم  ، مردان جوان از سرتاسر اتحاد جماهیر شوروی عازم افغانستان شدند و مرده ها به عقب فرستاده شدند. افغانستان سرانجام برای اتحاد جماهیر شوروی همانند ویتنام برای ایالات متحده شد: توده ای از اجساد، زندگی جوانان را از بین می برد و زمانی که امپراتوری در حال فروپاشی بود دیگر نمی توانست حقیقت جنگ را پنهان کند ، بنابراین جنگ الهام بخش کتاب و فیلم شد.

در پایان ، از یک نسل کامل از روس ها ، گرجی ها ، قزاق ها و دیگر شهروندان شوروی سابق به سادگی به عنوان افغانتی یا افغان ها یاد می شود ، این نام گذاری برای کسانی است که در جنگ به هم ریخته اند و آسیب های روانی گرفتند.

تعداد کمی از این افراد حتی می دانستند که هنگام خدمت سربازی ، معمولاً در 18 سالگی به منطقه جنگی اعزام می شوند.

پریدون کاپانادزه 60 ساله که در سال 1981 از زادگاه کوچک گرجستانی خود از آخالتسیخه به جلال آباد فرستاده شد ، می گوید : وقتی ما را به خدمت فراخواندند ، یک مهمانی بزرگ در روستایم داشتیم. پدر و مادرم نمی دانستند که من واقعاً به جنگ می روم ، و من هم نمی دانستم.

اوتاندیل شوبیکاشویلی ، مجروح جنگ افغانستان  می گوید: "من اعزام به جنگ را تنها زمانی متوجه شدم که آنها مرا برای آموزش در دره فرگانا در ازبکستان فرستادند." پس از دو ماه آموزش ، که او آن را "یک جهنم زنده" توصیف می کند ، وی با هواپیما به میدان هوایی بگرام منتقل شد ، و در آنجا زیر گلوله آتش افغان های مخالف ، هواپیما فرود آمد.

 شوبیکاشویلی به من گفت: "بیشتر اوقات ما کثیف ، بدون حمام ، پر از شپش بودیم ، همه به بیماری زردی مبتلا بودند [هپاتیت A] ، و ما دائما مورد هدف تیراندازی قرار می گرفتیم." او در  40 مایلی شمال کابل بود ، جایی که دو سال در آنجا مستقر شد وی در 345 هنگ هوایی خدمت می کرد ، فرماندهی آن وزیر دفاع آینده اتحاد جماهیر شوروی ، پاول گراچف بود.

"ما حتی نمی توانستیم به خانواده هایمان بگوییم واقعاً در آنجا چه می گذرد. ما فقط مجاز به نوشتن نامه با سلام بودیم. آنها هر نامه و هر عکسی را که به خانه می فرستیم بازرسی می کردند. وقتی کسی کشته می شد ، جسد را در تابوت بسته می فرستادند و یادداشتی می گفتند که مرگ بر اثر تصادف رخ داده است. "

شوبیکاشویلی با دوستانش

شوبیکاشویلی (راست) با دوستان


هنگامی که نزدیکترین دوست شوبیکاشویلی ، یوری موگیلچنکو ، کشته شد ، گراچف از او خواست تا اجساد موگیلچنکو را به زادگاهش وورونهژ ، در روسیه ، همراهی کند.

شوبیکاشویلی می گوید : "این سفر به من یک استراحت از جنگ و مرخصی بود ، اما 21 دسامبر بود و من نمی توانستم خودم را وادار کنم تا جنازه یوری را در شب سال نو به والدینش تحویل دهم." "وقتی تصور کردم که وارد آپارتمان آنها می شوم ، جایی که خانواده اش دور سفره سال نو جمع شده بودند و به آنها می گفتم که جسد پسر آنها را آورده ام. بنابراین من رد کردم. گفتم: "مگر اینکه دستور باشد ، من نمی توانم این کار را انجام دهم."

بسیاری از گرجی ها ، به ویژه شهروندان بی میل اتحاد جماهیر شوروی ، در تلاش مسکو برای ایجاد نقطه ای ژئوپلیتیک در صحرای دور احساس کردند که در این جنگ محل سگ  هم ندارند. ورود اولین تابوت به تفلیس و داستانهای یک بدن مثله شده در داخل آن، این تصور را تشدید کرد که گرجی ها دوباره قربانی عادت روسیه برای وارد کردن ارتش خود در یک کشور خارجی است . والدین وحشت زده تلاش زیادی کردند - رشوه و گواهی سلامت جعلی را به مراکز سربازی آوردند ، با خانواده ها ارتباط برقرار کردند ، التماس کردند - پسران خود را از خدمت سربازی دور نگه یا حداقل در خارج از افغانستان خدمت کنند.

در روزهای درس موسیقی ، من مکالمه ای را بین مادرم و معلم موسیقی ام به یاد می آورم که در ترکیبی از گرجی و روسی صحبت می کرد و این تنها راه مناسب برای صحبت روشنفکران تفلیس در آن زمان بود: "وقتی پسرم به خدمت فراخوانده شد ، من مستقیماً به کمیساریای نظامی رفتم ، ”معلم گفت. "من به آنها گفتم اگر پسر من را به آن کشتارگاه بفرستند ، خودم را بیرون درب خانه خود آویزان خواهم کرد."

بر اساس داده های وزارت دفاع گرجستان ، در نهایت 128 گرجی در افغانستان جان باختند و بسیاری از آنها از خانواده های روستایی بدون والدین بودند که نمی توانستند رشوه دهند یا فرزندان خود را از افغانستان خارج کنند. از اتحاد جماهیر شوروی به طور کلی ، رسماً 15000 نفر کشته و بیش از 53000 نفر زخمی شدند.

کاپانادزه ، پسر یک کشاورز ، هنگام ورود به جلال آباد حتی روسی هم صحبت نمی کرد. او می گوید: "وقتی یک افسر به زبان روسی پرسید که آیا زاضی هستی که به عنوان یک قهوه ساز کار کنی ؟، من داوطلب شدم - من فکر کردم منظور از قهوه ساز آشپز است."

"من مبهوت شدم وقتی افسر به من نزدیک شد ، دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت که من یک قهرمان هستم. قبل از اینکه بفهمم ! در بیابان به دنبال معادن بودم. "کاپانادزه با لبخند ادامه داد."یک بار حتی مجبور شدم روی بدن یک شورشی مرده بمبی بکشم. ما می دانستیم که دوشمانی [اصطلاح شوروی برای مجاهدین افغان] همیشه برای اجساد کشته شدگان خود باز می گشت ، بنابراین احتمالاً هنگام لمس آن بدن منفجر می شود. "

هنگامی که کاپانادزه دو سال بعد در پایان خدمت به گرجستان بازگشت - او مجبور شد پیاده و آواره راه خود را برای خانه پیدا کند ، زیرا هواپیمای نظامی او را در ازبکستان پیاده کرد و هیچ کس به او زحمتی نداد که بلیط هواپیما به مقصد تفلیس را به او بدهد - او ورزش می کرد. آنقدر مدال و جوایز که پلیس او را با فرض دزد دستگیر کرد. او گفت: "من اتوبوس روستای خود را از دست دادم و مجبور شدم برای افراد بطور مختلف اتفاقی التماس کنم که برایم بلیط بخرند." "وقتی آنها سرانجام فهمیدند که من یک قهرمان واقعی جنگ هستم ، فرمانده پلیس من را با ماشین شخصی خود به روستای من برد."

در صحبت ها بین شوروی ها گفته می شود که ارتش شوروی به ویژه بر مردم قفقاز مانند گرجی ها و ارمنی ها تکیه می کرد ، زیرا آنها می توانستند بهتر در خاورمیانه ای خدمت کنند. کاپانادزه می گوید که این تا حدی درست بود. وی گفت: "اکثر سربازان روسی بودند ، اما در واقع تعداد زیادی از گرجی ها در هنگ من بودند." قفقازی ها و آسیای مرکزی اغلب در طول روز مورد استفاده قرار می گرفتند زیرا ما به عنوان جنوبی ها می توانستیم گرما را بهتر از روس ها تحمل کنیم ، چرا که روس ها غالباً در اثر نور خورشید و کم آبی از حال می رفتند.

کاپانادزه و شوبیکاشویلی

کاپانادزه و شوبیکاشویلی امروز 
بازگشت  از افغانستان شروع به لرزانیدن پایه های  اتحاد جماهیر شوروی در بطن خود کرد ، من در حال آموختن آهنگهای نظامی روسیه برای آماده شدن برای قسمت آینده زندگی خود در آن گروه نظامی بودم. موسیقی مورد علاقه من Farewell of Slavyanka بود ، مارش دوران جنگ جهانی اول که به موسیقی متن فیلم های جنگ جهانی دوم تبدیل شد و پتانسیل خوبی برای آخرین جنگ داشت. معلم من با نواختن ملودی روی کلارینت بود و و ابرقدرت حاکم در اطراف ما در حال فروپاشی بود ، ضرباهنگ موسیقی را در صفحه، روی پیانو ضبط می کرد.

 

وقتی به سن خدمت سربازی رسیدم ، در کشوری دیگر زندگی می کردم. وقتی در اواخر دهه 1990 وارد دانشگاه شدم ، بدنه امپراتوری با سادگی تکه تکه شد و با کینه های قومی و استعماری سوخته شد. گرجستان به سرعت روابط خود را با ایالات متحده برقرار می کرد و نفوذ روسیه را با سرعت بیشتری از بین می برد. من مغزم را در یک کلاس فرسوده خراب می کردم و سعی می کردم پایان کار یک تفنگ اتوماتیک قطعه قطعه شده را در یک کلاس آموزشی نظامی در دانشگاهم پیدا کنم.

با آموزش یکی از مجروحان جنگی غیر نظامی که بیشتر زمان تدریس خود را صرف پاسخ دادن به تمسخر همکلاسی های من می کرد ، روش دیگری به ما پیشنهاد داد - - راهی برای کنار گذاشتن خدمت سربازی اجباری در منطقه مسلح مستقل امروزی گرجستان! سربازان نیروهای نظامی در امتحان نهایی در محل تیراندازی مردود می شدند ، من نتوانستم یک گلوله را به یک هدف تقریباً کمیک عظیم بزنم ، اما این مانع نشد که من با درجه ستوان دوم از دوره فارغ التحصیل نشوم.

افغانستان در آن مرحله عمدتاً فراموش شد و با جنگهای داخلی و جدایی طلبانه نزدیک در خانه یعنی گرجستان  ، از خاطرات گرجیان پاک شد. اما این در شرف تغییر بود.

سربازان گرجی در سال 2013 از طریق پایگاه هوایی ماناس در قرقیزستان به افغانستان اعزام شدند. (دیوید تریلینگ)

سربازان گرجی در سال 2013 از طریق پایگاه هوایی ماناس در قرقیزستان به افغانستان اعزام شدند. (دیوید تریلینگ)
فصل پاییز تازه شروع شده بود که یک روز از مدرسه برگشتم و دیدم مادربزرگم جلوی تلویزیون گریه می کند و CNN تصاویری از آسمان خراش سوخته در نیویورک را پخش می کند. او به من گفت: "یک هواپیما به طور تصادفی با ساختمانی در آمریکا برخورد کرد." او نمی تواند برنامه های پخش انگلیسی را به درستی درک کند. "چرا آنها این ساختمان های عظیم را می سازند؟ این همه فقیر… ”

ایالات متحده در همان سال به افغانستان حمله کرد تا "جنگ دائمی " را آغاز کند. گرجستان در سال 2004 به جنگ پیوست ، در درجه اول برای نشان دادن موقعیت خود به عنوان یک عضو احتمالی ناتو ، اما همچنین برای تقویت قابلیت های دفاعی خود! این بار ، خدمت در افغانستان انتخاب دولت گرجستان بود و خدمت سربازی دیگر اجباری نبود - بنابراین این استقرار بسیاری از سربازان گرجی اختیاری هم بود.

داوید بندیاشویلی ، مردی در سن من از شهر ساحلی باتومی ، قبل از اعزام به هلمند به آموزش در آمریکا رفت. او با هیجان در مورد آن آموزش صحبت می کند ، چیزی شبیه تجربه ای که شوبیکاشویلی از 30 سال قبل توصیف کرد - دویدن در کوه ها به مدت یک روز کامل بدون غذا و نوشیدنی در زیر نور خورشید دره فرگانا.

"حضور در افغانستان سخت بود ، اما خوشحالم که این کار را کردم. بندیاشویلی ، که اکنون در لیسبون زندگی می کند ، جایی که به عنوان یک دریانورد بازرگان کار می کند ، گفت: این به من چیزهای زیادی از نظر حرفه ای و همچنین در سطح شخصی آموخت. "

بندیاشویلی در تماس تصویری خود در فیس بوک خاطرنشان کرد: "هر بار که از پایگاه خارج می شدیم ، جایی که در چادرهایی احاطه شده بودیم که توسط دیوار کیسه های ماسه احاطه شده بود ، ما با یک وسیله نقلیه زرهی با پرچم گرجستان به گشت می رفتیم."

"وقتی با بزرگان روستا ملاقات کردیم ، برخی از ما پرسیدند آیا ما صلیبی هستیم [پرچم ملی قرمز و سفید پنج متقاطع گرجستان شباهت زیادی به پرچم صلیبی دارد]. آنها از جنگ های صلیبی طوری صحبت می کردند که گویی دیروز اتفاق افتاده است. "

او همچنین بزرگان روستاهای منطقه؛ در مورد عملیات گرجستان تغییر ژئوپلیتیک گرجستان را با کنجکاوی می دیدند. می گفتند ؛ مگر شما آن روز با روس ها به ما حمله نکردید؟ بنابراین اکنون شما در حال مبارزه با روس ها هستید؟ ” - آنها این سوالات را زیاد از ما می پرسیدند.”

چیزهای دیگر تغییر نکرده بود وی گفت: "من آموختم که اگر به یک خانه افغان دعوت شوید ، تا زمانی که آنجا هستید هیچ آسیبی به شما نمی رسد. بندیاشویلی گفت ، مهمان برای آنها مقدس است ،تقریباً آنچنان که برای ما گرجی ها است.

من همین توضیح را تقریباً کلمه به کلمه ، هم از کاپانادزه و هم از شوبیکاشویلی شنیده بودم.

بندیاشویلی با وجود این که بارها در تیراندازی گرفتار شده بود ، گفت که این چیزی را در این تجربه تغییر نخواهد داد. وی افزود: "وقتی قرارداد سربازی من در سال 2012 به پایان رسید - من آن زمان در کابل بودم - فکر کردم که به اندازه کافی تجربه داشته ام و زمان حرکت است. من 18 ماه را در افغانستان و 13 سال را در ارتش گذراندم و فکر می کنم که به خوبی به کشورم خدمت کرده ام. "

گرجستان نیروهای خود را در ماه ژوئن از افغانستان بیرون کشید. در مجموع 32 سرباز در این جنگ کشته شده بودند. نیروهای گرجی تحت آموزش ناتو با تجربه در افغانستان و عراق اکنون به عنوان نیروهای نخبه در نظر گرفته می شوند. بسیاری از آنها در نیروهای مسلح گرجستان ارتقا یافته اند یا برای شرکت در برنامه های پردرآمد با شرکت های امنیتی خصوصی به افغانستان بازگشته اند. حتي چند نفر در زمان خروج آشفته آمريكا در ماه آگوست، آنها در كابل به سر مي بردند.

از مجروحان جنگی شوروی ، در عین حال ، به ندرت به یاد می آید. دولت گرجستان با قدردانی از خدمات آنها به کشوری که مدتها پیش از حیات  آن گذشته است ، حقوق بازنشستگی ماهانه ناچیزی را به آنها می پردازد که 22 لاری (7 دلار) است و سوار شدن  آنها در وسایل حمل و نقل عمومی رایگان است. آنها همیشه در 15 فوریه ، روزی که اتحاد جماهیر شوروی نیروهای خود را از افغانستان در سال 1989 خارج کرد ، گرد هم می آیند.

در حال حاضر دو یادبود در گرجستان به یاد سربازانی که در دو جنگ مختلف افغانستان کشته شده اند ، وجود دارد.

اخیراً یادبود قدیمی جنگ شوروی در حومه تفلیس را پیدا کردم که در یک پارک کوچک قرار گرفته بود. تخته سنگ برنزی عظیم شعله ای با یک شکل طبیعی و در اندازه طبیعی کمی زنگ زده از قرار گرفتن طولانی مدت در معرض عناصر طبیعی خبر می داد. من هم با نگاه کردن به آن ، ملودی تلخ و شیرین اسلاویانکا ، آن آهنگ جنگی سرگردان را در ذهنم مرور کردم.

 

جورجی لومسادزه روزنامه نگار مقیم تفلیس و نویسنده قصه های تمادا است.

منبع اوراسیا نت


نظرات کاربران


@