اریش ازر هنرمند آلمانی

قصه های من و بابام - به من چه ؟ شبیه اون بود!

تاریخ انتشار : ۱۷:۰۲ ۰۳-۰۱-۱۳۹۹

یک نقاشی کشیده بودم ، همسایه از جلو خانه مان رد می شد ، نقاشی من را که دید خنده اش گرفت و گفت عجب آدم خنده دار و مسخره ای کشیده ای ! بعد دوباره با صدی بلند شروع کرد به خنده های بلند! بابام که صدای خنده های مرد همسایه را شنیده بود او هم برای تماشای نقاشی من آمد ، بابام هم با دیدن نقاشی شروع کرد به قاه قاه خندیدن !

تبریز امروز:

was ich soll das sein-قصه های من وبابام

یک نقاشی کشیده بودم ، همسایه از جلو خانه مان رد می شد ، نقاشی من را که دید خنده اش گرفت و گفت عجب آدم خنده  دار و مسخره ای کشیده ای ! بعد دوباره با صدی بلند شروع کرد به خنده های بلند! بابام که صدای خنده های مرد همسایه را شنیده بود  او هم برای تماشای نقاشی من آمد ، بابام هم با دیدن نقاشی شروع کرد به قاه قاه خندیدن ! هردو داشتند می خندیدند. بابام یک دفعه نگاهی به مرد همسایه انداخت و بار دیگر به نقاشی نگاه کرد و با خنده به او گفت عجب این نقاشی به تو شبیه هست !

مرد هم ناگهان به نقاشی نگاه کرد و کمی به فکر رفت و بعد با عصبانیت نقاشی منو از دستم گرفت و پاره پاره کرد و رفت ! من که خیلی ناراحت شدم و تعجب کردم و در این میان ماندم که اصلا به من چه ؟ شبیه اون بود.


نظرات کاربران


@