اریش ازر هنرمند آلمانی

قصه های من و بابام - کمک بدون فکر

تاریخ انتشار : ۱۱:۵۲ ۲۷-۱۲-۱۳۹۸

داشتم طناب را می کشیدم ، هرچه زور می زدم ، نمی توانستم طناب را بیشتر از آنچه که بود بیرون بکشم . بابام که متوجه من شده بود در گوشه ای از حیاط مرا تماشا می کرد و در فکر پایان کار بود! بالاخره نتوانست خودش را نگه دارد و از من خواست تا کنار بایستم و او نیز امتحان بکند! با قدرت تمام بابام طناب را کشید ! و طول طناب بلندتر شد و بازهم قدرت خودش را نشان داد! بالاخره بابام هست و خیلی هم قوی!

تبریز امروز:

Unbedachte Hilfeleistung  کمک بدون فکر

 داشتم طناب را می کشیدم ، هرچه زور می زدم ، نمی توانستم طناب را بیشتر از آنچه که بود بیرون بکشم . بابام که متوجه من شده بود در گوشه ای از حیاط مرا تماشا می کرد و در فکر پایان کار بود! بالاخره نتوانست خودش را نگه دارد و از من خواست تا کنار بایستم و او نیز امتحان بکند! با قدرت تمام بابام طناب را کشید ! و طول طناب بلندتر شد  و بازهم قدرت خودش را نشان داد! بالاخره بابام هست و خیلی هم قوی! 

 یک فشار دیگر و کشیدن محکم طناب ، باعث شد پیانوی داخل اتاق که طناب به پایه آن گره خورده بود ؛ از پنجره اتاق به سمت حیاط سقوط کند و هنوز پیانو به کف حیاط نیافتاده  بود که من متوجه ماجرا شدم و از دست بابام ، پا گذاشتم به فرار!
 
 
 
اریش ازر
متن از توفیق وحیدی آذر

نظرات کاربران


@