اریش ازر هنرمند آلمانی

قصه های من و بابام - آشتی کنان

تاریخ انتشار : ۱۷:۵۷ ۱۳-۱۰-۱۳۹۸

سرکوچه محله مان ناگهان با پسر همسایه مان دعوام شد، یکی من زدم ، دو تا هم اون ! باز دوتا من زدم و یکی هم اون پسر! گریه کنان هر دو جدا شدیم و رفتیم به خانه هایمان ! بابام تا من را در حال گریه دید، از من ماجرا را پرسید و من تا ماجرای دعوام را گفتم، دستم را گرفت و راه افتادیم به سمت خانه ی پسر کوچولو!-

تبریز امروز:

friedensstifter

 سرکوچه محله مان ناگهان با پسر همسایه مان دعوام شد، یکی من زدم ، دو تا هم اون ! باز دوتا من زدم و یکی هم اون پسر! گریه کنان هر دو جدا شدیم و رفتیم به خانه هایمان !

بابام تا من را در حال گریه دید، از من ماجرا را پرسید و من تا ماجرای دعوام را گفتم، دستم را گرفت و راه افتادیم به سمت خانه ی پسر کوچولو!

هنوز به سر کوچه نرسیده بودیم که دیدیم پسرکوچولو هم با پدرش در حال آمدن هستند ! وقتی بهم رسیدیم باباهامون با هم باصدای بلند و تند صحبت کردند و ناگهان با هم گلاویز شدند . ما هم ، هر دو کمی به بابا هامون نگاه کردیم ، اما کاری نمی شد کرد ، بنابراین بازی ماهم با همدیگر آغاز شد ! 

آنها باهم دعوا و ماهم با هم بازی را ادامه دادیم !

 

 

طراح:  اریش ازر 

متن از توفیق وحیدی آذر


نظرات کاربران


@