یک داستان توی شهر

باهم کمی مهربان باشیم

تاریخ انتشار : ۱۶:۳۲ ۲۳-۰۶-۱۳۹۵

بالاخره این کوچولو عضو باندهای مافیایی بود و با پدر خوانده ی مافیا سر وسری داشت ، کنارش بودن هم که خیلی خطرناک بود. پس چه بهتر که کمی هم دورتر بود!؟

هر چند وقت یکبار ، به همراه پدر،  به تهران می روم ؛ مترو سوار شدن!  اوایل که در تبریز مترو ندیده بودم  یک جوری تفریح هم محسوب می شد. آن را چیزی شبیه قطار ائل گلی تبریز تصور می کردم  !  اماسرعت مترو هم زیادتر بود وخودش هم پر  از ماجراهای جور واجور!

خیابان های شلوغ  و هوای گرم تهران خیلی اذیت می­کند ؛  زیاد عادت  به هوای گرم ندارم  و تبریز خنک­تر است. اما ایستگاه های مترو خیلی هم خنک هستند حتی بیشتر از  خود تبریز!

هر دفعه به آثار هنری و طرح های برجسته های داخل ایستگاه ها مانند "اژدها و سیمرغ"  و" رستم وسهراب" با دقت  نگاه می کنم چون واقعا قشنگند.

 نوشته­های روی دیوارها هم جالب هستند ؛  بحث ها از حجاب و رابطه ی زن و مرد تا اندرزهای مختلف و دستورالعمل های شهرنشینی در آنها دیده می شوند.

یک بار داشتم به کاریکاتوری از یک مرد بدبو نگاه می­کردم ؛ که  بوی بدنش باعث بیحالی و مدهوشی دو نفر دیگر شده بود و آنها روی زمین افتاده بودند، خیلی بامزه و خنده دار بود، حتی کمی هم، از ته دل خندیدم! آنجا نوشته بود کاری به کار مارک و برند نداشته باشید ؛ خودتان را بشوئید و حمام بروید !!! البته یک نوشته ی گرافیکی و مانند مهر و علامت "با هم مهربان باشیم" هم زیرش  بود!

Kindness in City

همین چندروز پیش شنیده بودم که  شرکت گوگل برای استحمام بی خانمان ها یک اتوبوس در شهر سانفرانسیسکو تدارک دیده تا 7 هزار بی خانمان در آن شهر، بتواننددر آن جا حمام کنند و شاید از برکت تمیزی، در مصاحبه های استخدامی برنده هم شوند و کار هم پیدا کنند! اما راستی این چه ربطی به این آدم بد بو داشت؟

یعنی گوگل جلو مترو هم یک حمام سیار اتوبوسی  بگذارد؟ اصلا چطور است یک واگن مترو را حمام بکنند!؟ مگر کار نشد؛ وجود دارد!؟

 داشتم عکس این کاریکاتور را می­گرفتم که یک آقا کوچولویی با تعدادی بسته و پاکت کنار من ایستاد. او هم با دقت به کاریکاتور نگاه کرد ، اون هم از کوچولوهای دست فروشی بود که توی واگن های مترو کار می­کنند و معمولا حمام هم نمی­کنند . آقا کوچولو هم یک لبخندی زد و راه افتاد .

از دومین کاریکاتور  عکس می­گرفتم که به من رسید . این بار مثل اینکه کاریکاتور این کوچولو را کشیده بودند !

و کنارش هم نوشته بودند که او از باندهای  مافیایی است که نباید به او ترحم کرد! چون درآمد وی به خودش نمی رسد!!؟ و حتی خیلی ببخشید : نوشته بود شرف  و عزت هم نداره!!

اول از آن کوچولو خیلی خجالت کشیدم ، به او خیلی توهین شده بود ، فقط چون تقصیرش این بود که گیر باندهای  سازماندهی شده ؛ افتاده بود  ! صدایم را در نیاوردم  ولی این دفعه من زودتر کنار رفتم .

بالاخره این کوچولو عضو باندهای مافیایی بود و با پدر خوانده ی مافیا سر وسری داشت ، کنارش بودن هم که خیلی خطرناک بود. پس چه بهتر که کمی هم دورتر بود!؟

kindness in City

 می دانستم همه جور بلا و گرفتاری و بدبختی بر سر این کوچولوی عضو باندهای تبهکاری اومده تا کارش در این سن و سال ! و بجای تفریح و مدرسه رفتن  به کارکردن کشیده ! آن هم از این نوع کار کردن!! توی روزنامه  هم  نوشته اند که  سو تغذیه  و انواع بیماری ها هم او را تهدید می کنند،شب ها هم جایی مناسب برای خواب ندارد ، لذت دوش و حمام و آب تنی را هم نمی داند!  او نه کودکی را دیده  و نه جوانی را ! اصلا از زندگی انسانی  هیچ چیزی به او نرسیده است.گاه گاهی  هم به او کودک کار می گویند! اگر در بعضی شهرها هم گیر بیافتد موهای سرش یک خیاین کشی می کنند تا همه بدانند  که او زیر چتر پدر . مادر و هیچکس دیگر نیست! باید بسوزد و بسازد.

 من هیچ راه حلی برای مشکلات این کوچولو بلد نبودم ، یعنی راه حل ها اصلا پیش من  و ماها نیست ! مگر فقط همان جمله زیرین تابلو، که راه حل من هم می توانست محسوب گردد که نوشته بود : " با هم مهربان باشیم".

  کاوه وحیدی آذر

@