قصه ای از لئو تولستوی

شیطان و جبران خرده های نان

تاریخ انتشار : ۰۷:۴۸ ۲۰-۰۷-۱۳۹۸

روستایی فقیر روزی پیش از صرف صبحانه به طرف مزرعه رفت تا زمینشی را شخم بزند ، او کمی خرده نان نیز با خود به همراه برد.مرد روستایی کت خود را از تن درآورده و خرده های نان را در آن پیچیده و زیر بوته ای گذاشت. هنگامی که اسب او خسته شده و خود نیز احساس گرسنگی کرد، خیش را بر زمین نهاده، اسب را باز کرد و به طرف بوته ی سبز رفت تا از آن نان مقداری بخورد. کت خود را گشود اما اثری از نان دیده نمی شد! به هر طرف نگاه کرد. کت را برگردانیده و تکان داد اما هیچ چیز به چشم نمی خورد، و معلوم بود که کسی نان را برداشته است . در زمانی که روستایی زحمتکش و خسته به شخم زدن مشغول بود ، ناگهان شیطانکی پدیدار شده و نان را دزدیده بود و اینک در پشت بوته ای نشسته و به حرف های مرد روستایی که مرتبا به شیطان لعنت می فرستاد، گوش می کرد. مرد روستایی با خود می گفت: خوب، من که از گرسنگی نخواهم مرد. هر کس نان را برداشته حتما به آن احتیاج داشته. امیدوارم که شکمش را سیر کند!

تبریز امروز:

مرد روستایی و شیطان

 

روستایی فقیر روزی پیش از صرف صبحانه به طرف مزرعه رفت تا زمینشی را شخم بزند ، او کمی خرده نان نیز با خود به همراه برد.مرد روستایی کت خود را از تن درآورده و خرده های نان را در آن پیچیده و زیر بوته ای گذاشت.

هنگامی که اسب او خسته شده و خود نیز احساس گرسنگی کرد، خیش را بر زمین نهاده، اسب را باز کرد و به طرف بوته ی سبز رفت تا از آن نان مقداری بخورد. کت خود را گشود اما اثری از نان دیده نمی شد! به هر طرف نگاه کرد. کت را برگردانیده و تکان داد اما هیچ چیز به چشم نمی خورد، و معلوم بود که کسی نان را برداشته است .

در زمانی که روستایی زحمتکش و خسته به شخم زدن مشغول بود ، ناگهان شیطانکی پدیدار شده و نان را دزدیده بود و اینک در پشت بوته ای نشسته و به حرف های مرد روستایی که مرتبا به شیطان لعنت می فرستاد، گوش می کرد.

مرد روستایی با خود می گفت: خوب، من که از گرسنگی نخواهم مرد. هر کس نان را برداشته حتما به آن احتیاج داشته. امیدوارم که شکمش را سیر کند!

او به دنبال این حرف به طرف چاه رفته و قدری آب نوشید و به استراحت پرداخت.

شیطانک که نتوانسته بود مرد روستایی را با عمل خود وادار به گناه و کفر نماید، نزد شیطان بزرگ رفت.

در برابر شیطان بزرگ پدیدار شده و گفت که چگونه خرده نان ها را برداشته و مرد روستایی به جای آن که سارق را نفرین کند، گفته است: امیدوارم شکمش را سیر کند!

شیطان بزرگ خشمگین گشته و گفت: معلوم می شود که مرد روستایی آدم پاکی است و تو هم در ماموریت خودت شکست خورده ای.اگر روستاییان و زن هایشان به این وضع ادامه دهند، دیگر کار ما ساخته است. نباید موضوع را به همین جا ختم کرد!

تو نزد روستایی برگرد و تلافی کاری را که کرده ای انجام بده و اگر تا سه سال نتوانی برتری خودت را ثابت کرده و او را وادار به گناه کنی، تو را در آب مقدس فرو خواهم کرد!

شیطانک متوحش شده و باز به زمین برگشت و به فکر نقشه ای برای جبران خطای خود افتاد.

مدتی را فکر کرده و سرانجام نقشه ای به خاطرش رسید، خود را به صورت یک کارگر درآورده و در کنار روستایی بیچاره مشغول به کار شد.

تابستان سوزانی بود و آن کارگر به روستایی یاد داد که در یک زمین باتلاقی کشت کند. روستایی اندرز و توصیه های کارگر خود را پذیرفت و هنگامی که محصول سایر روستاییان بر اثر تابش خورشید خشک شد، محصول وی درشت و فراوان به بازار آمد و نه تنها برای آن سال بلکه برای سال دیگر نیز ذخیره کرد.

تابستان بعد، کارگر به مرد روستایی گفت بر روی یک تپه کشت نماید و اتفاقا آن سال باران زیادی باریدن گرفت. محصول سایر روستاییان بر اثر آب و سیل از بین رفت اما محصول روی تپه سالم و پر برکت باقی ماند. غله ی روستایی آن قدر زیاد بود که خود نیز نمی دانست با آن چه کند.

کارگر به مرد روستایی آموخت که چگونه محصول خود را له کرده و از آن شراب بسازد. روستایی این اندرز را پذیرفت و شروع به می خوارگی کرده و دیگران را هم واداشت تا از آن مشروب بنوشند.

شیطانک نزد شیطان بزرگ رفت و گفت که اینک جبران خرده های نان را کرده و به زودی مرد روستایی از راه راست منحرف خواهد شد.

شیطان بزرگ به قصد بازرسی به زمین رفت.

هنگامی که وارد مزرعه شد، مرد روستایی عده ای از همسایگان ثروتمند را دعوت کرده و از آن ها پذیرایی می نمود. همسرش نیز به میهمان ها مشروب تعارف می کرد. در آن حال ناگهان پای زن به میز گرفت و بر زمین افتاد و لیوانی شراب ریخته شد.

روستایی خشمگین شده و ملامت کنان گفت: مواظب باش احمق بی شعور! چلاق بدبخت! فکر می کنی این شراب اعلاء آب است که آن را بر زمین می ریزی؟

شیطانک ضربه ای به پهلوی شیطان بزرگ زد و گفت: حالا ببین که او چگونه به نان اهمیتی نمی دهد.

مرد روستایی، هم چنان که زنش را سرزنش می کرد، خود به ریختن شراب پرداخت.

در این هنگام روستایی بیچاره ای که از سر کار برمی گشت به طور سرزده وارد شده و در گوشه ای نشست و چون متوجه شد که همگی مشغول نوشیدن شراب هستند، احساس تشنگی کرده خواست که بعد از کار طاقت فرسای روزانه ی خود، گلویی تر نماید. مدتی به انتظار نشست و دهانش آب افتاد اما هیچ کس چیزی به او تعارف نکرد.

صاحب خانه زیر لب گفت: من که نمی توانم به هر کس که می رسد نان و شراب بدهم.

این موضوع باعث خوشحالی شیطان بزرگ گشت. شیطانک لاف زنان گفت: صبر کن، هنوز تمام نشده!

روستاییان ثروتمند همچنان می نوشیدند و میزبان آن ها نیز مرتبا شراب می خورد. اندکی بعد شروع به جر و بحث با همدیگر نمودند و هر کس از دری سخنی راند.

شیطان بزرگ همچنان گوش می کرد و شیطانک را به خاطر این کار نیز تحسین نمود و گفت: اگر شراب آن ها را چنین روباه صفت کرده تا همدیگر را فریب دهند، به زودی همگی برده ی ما خواهند شد.

شیطانک گفت: هنوز تمام نشده صبرکن تا ببینی. صبر کن تا یک لیوان هم بخورند. آن ها حالا مبدل به روباه شده اند و دم خود را تکان می دهند و قصد فریب یکدیگر را دارند. اما صبر کن تا مبدل به گرگ های وحشی شوند.

روستاییان همگی لیوان دیگری خوردند و صدایشان رساتر شد و بگو مگو بالا گرفت و به جای چاپلوسی و دروغ به فحاشی و آنگاه به زدن بر سر و روی همدیگر پرداختند و چشم و گونه ی همدیگر را کبود کردند، میزبان نیز وارد دعوا شده و با دیگران گلاویز شد.

شیطان بزرگ با مسرت گفت: این عالی است.

شیطانک جواب داد: هنوز تمام نشده بگذار تا لیوانی دیگر بنوشند، آن ها اینک گرگ های هار هستند اما یک لیوان هم که بخورند مبدل به خوک هایی کثیف خواهند شد.

روستاییان پس از نوشیدن لیوانی دیگر کاملا از حال عادی خارج شدند. هرکس حرفی می زد و فریادی می کشید بی آن که به سخنان دیگری گوش دهد.

میهمانان کم کم پراکنده شدند، عده ای تنها و عده ای با هم به خیابان رفتند. همگی تلوتلو می خوردند. میزبان خارج شد تا آن ها را مشایعت کند اما با صورت بر زمین و میان گل و لجن افتاده و در حالی که از سر تا پایش آغشته به گل بود، به همان حال باقی ماند و نظیر یک خوک شروع به غریدن نمود.

شیطان بزرگ بیش از اندازه شادمان شده و گفت: بسیار عالی است.

معجون خوبی را کشف نموده و جبران خرده نان ها را کرده ای، اما بگو ببینم، این معجون چگونه ساخته می شود؟ حتما اول خون روباه در آن ریخته ای که روستاییان چون روباه مکار و دغل باز شدند بعد هم خون گرگ بدان افزوده ای که چون گرگ هار شدند و سرانجام خون خوک در آن ریخته ای که مبدل به خوک گشتند.

شیطانک گفت: نه، من این کار را نکرده ام. تنها کاری که کردم این بود که به مرد روستایی بیش از اندازه ی مورد نیازش غله دادم، در شریان های آدمیان خون حیوانی جریان دارد ولی آدم تا زمانی که به اندازه ی مورد نیازش دارد، آن خون به غلیان در نمی آید. مرد روستایی اوایل خرده نان های خود را جمع نمی کرد اما به محض این که غله و انگور اضافی شد، به ذخیره پرداخت، ولی من می خوارگی را به او آموختم. او برکت خدا را برای لذت خود مبدل به شراب کرد و خون روباه و گرگ و خوک در وجودش به غلیان آمد. اگر به می خوارگی ادامه دهد همواره یک حیوان، یک جانور خواهد ماند.

شیطان بزرگ شیطانک را تحسین کرده و گناهان او را بخشود و او را  به مقامی بالاتر ترفیع داد.

 

قصه ای از لئو تولستوی


نظرات کاربران


@