آنتون چخوف

ابله

تاریخ انتشار : ۰۲:۰۱ ۲۶-۰۵-۱۳۹۸

هيچ پولي به تو نميدادند؟ خوب، تعجبي هم ندارد. من تو را به بازي گرفته بودم؛ يك بازي پليد... تمام هشتاد روبل تو را ميدهم. اينجاست؛ داخل پاكت. آخر چگونه ممكن است كسي تا اين اندازه ابله باشد؟ چرا اعتـراض نكردي؟ چرا دهانات را بسته نگه داشتي؟ آيا به راستي ممكن است در اين دنيا كسي تا اين اندازه ضـعيف و ترسـو باشد؟ چرا تو تا اين اندازه ابله هستي؟

تبریز امروز:

 

چند روز پيش يوليا واسيليونا، پرستار بچه هایم را به اتاق مطالعه ي خود فرا خواندم. ميخواستم مساله ي مالي خود را با او حل كنم. به او گفتم: ـ بيا بنشين يوليا واسيليونا!

بايد حساب و كتاب مالي مان را حل كنيم. اطمينان دارم كه به مقداري پول نياز داري، ولي تو هميشه به تعارف برگزار ميكني و هيچگاه تقاضاي پول نميكني!

خوب بگذار ببينم؛ ما توافق كرديم كه ماهي سي روبل به تو بدهيم؛ درست ميگويم؟

ـ چهل روبل آقا!

ـ نه، سي روبل! من همه چيز را يادداشت ميكنم. و هميشه به يك پرستار سي روبل ميدهم، خوب حالا بگـذار ببينم، تو تاكنون دو ماه براي ما كار كرده اي!

ـ نه آقا، دو ماه و پنج روز.

ـ به طور دقيق دو ماه!  من كه گفتم همه چيز را يادداشت مي كنم. بنابراين بايد شصت روبل در انتظار تـو باشـد. ولي از اين مبلغ نُه روز يكشنبه ها كسر مي شود؛ چرا كه تو در روزهاي يكشنبه از كوليا مراقبت نمـيكـردي و بـه او آموزش نميدادي. شما تنها براي قدم زدن با يكديگر به خارج منزل مي رفتيد. افـزون بـر ايـن سـه روز تعطيـل هـم داشتيم...

يوليا بي آن كه حتی يك كلمه بگويد، تنها چهره اش سرخ شد و با حجب و حيا لباس خود را مرتب كرد.

ـ خوب بنابراين ما دوازده روبل كم مي كنيم. پسرم كوليا هـم چهـار روز بيمـار بـود. در آن چهـار روز تـو از او مراقبت نكردي و تنها مراقب وانيا بودي. پس از آن هم، تو سه روز دندان درد داشتي و همسرم به تو اجازه داد پـس از شام از كودكان دور باشي و كاري به كارشان نداشته باشي. خوب دوازده به اضافه ي هفت مي شـود نـوزده كـه از شصت روبل كسر مي شود. به اين صورت چهل و يك روبل باقي مي ماند، درست است؟

اشك در چشمان يوليا حلقه زد. چانه اش شروع به لرزيدن كرد و با دستپاچگي شروع به سرفه كرد. بيني اش را بالا كشيد و هيچ نگفت.

ـ خوب ببينم: حدود روزهاي سال نو تو يك فنجان و نعلبكي را شكستي، دو روبل بابت آن كسر مي شود.

البته آن فنجان و نعلبكي بيش از اين مبلغ براي ما ارزش داشت، زيرا ارثيه ي خانوادگي بود، ولي ما گذشت مي كنيم و اهميتي نميدهيم. خانواده ي ما به پول زياد اهميت نمي دهد. راستي يك موضوع ديگر: به خاطر بي توجهي تو كوليـا از يـك درخت بالا رفت و كُت اش پاره شد. ده تا ديگر اينجا كسر مي شود. باز هم به خاطر بـي دقتـي تـو خـدمتكارِ منـزل چكمه هاي وانيا را به پا كرد و گريخت. تو بايد چشم هايت را باز نگه داري، زيرا حقوق خوبي دريافـت مـيكنـي. بنابراين ما پنج روبل ديگر كم ميكنيم... در روز دهم ژانويه تو ده روبل از من گرفتي.

يوليا زيرلبي زمزمه كرد: «نه من نگرفتم.» ـ ولي من در اينجا يادداشت كرده ام. ـ خوب، شما شايد خيلي چيزها را.... ـ از چهل و يك روبل بيست و هفت را كم مي كنيم كه چهارده روبل باقي مي ماند. چشمان دخترك بيچاره پر از اشك شد. عرق سرد بر پيشاني و بيني كوچك و زيباي اش نشست؛ و گفت: ـ من تنها يكبار سه روبل از همسر شما گرفتم، و نه هيچ چيز بيشتر. ـ خوب پس اينطور، ميداني من هرگز از پول هايي كه همسرم خرج ميكند يادداشت برنمي دارم. حالا ايـن سـه روبل هم كه كم شود مي ماند يازده روبل. خوب، عزيزم اين پول شما، سه تا سه روبلي و دو تا يك روبلي. پول هات را بگير عزيزم!

من يازده روبل را به او دادم و او با انگشتان لرزان آن را گرفت و در جيباش گذاشت. زمزمه كنان گفت: ـ مرسي!

من از جا پريدم و شروع به قدم زدن در اطاق كردم. از عصبانيت خون خونام را مي خورد. از او پرسيدم: ـ تو چرا گفتي «مرسي»؟

ـ خوب، به خاطر پول آقا.

ـ تو نميتواني پي ببري كه من ترا فريب دادم؟

من پول تو را مـي دزدم و آن وقـت تـو تنهـا مـيتـواني بگـويي «مرسي»!

ـ آخر در جاي قبلي كه كار ميكردم پولي به من نمي دادند آقا.

ـ هيچ پولي به تو نميدادند؟ خوب، تعجبي هم ندارد. من تو را به بازي گرفته بودم؛ يك بازي پليد... تمام هشتاد روبل تو را ميدهم. اينجاست؛ داخل پاكت. آخر چگونه ممكن است كسي تا اين اندازه ابله باشد؟ چرا اعتـراض نكردي؟ چرا دهانات را بسته نگه داشتي؟ آيا به راستي ممكن است در اين دنيا كسي تا اين اندازه ضـعيف و ترسـو باشد؟ چرا تو تا اين اندازه ابله هستي؟

او پاسخ ام را با يك لبخند كوچك و تكان دادن سر داد. من جمله هايي را كه او ميخواسـت بگويـد دريـافتم. در چهره و لبخندش خواندم كه او ميگويد، «بله، ممكن است.» من به خاطر اين بازي پليد از او عذرخواهي كردم و هشتاد روبل را در حالي كه بسيار شگفت زده بود به او دادم. و ايندفعه چندبار با حجب و حياي هميشگي اش تكرار كرد، «مرسي»، «مرسي آقا». هنگامي كه از اتاق خارج ميشد به او خيره شدم. با خود انديشيدم تا چه اندازه در اين جهان قـوي بـودن و بـر ضعيفترها حكم راندن و آنان را فريب دادن آسان است.

 

 برگردان: اسد عظيم زاده

پي نوشت ــ اين داستان پيشتر در ماهنامه ي نقدنو، سال سوم، شماره ي 15 ،آبان و آذر 85 چاپ شده است.


نظرات کاربران


@