عمری خيال بستم يار آشنائيت را

غلام نبی عَشقَری شاعر پارسی گوی افغان!

تاریخ انتشار : ۱۱:۴۰ ۱۱-۰۵-۱۳۹۷

از شعرای پارسی‌گوی افغان غلام‌نبی عَشقَری، در شعر فارسی معاصر جایگاهی خاص دارد.غلام نبی به سال ۱۲۷۱ متولد شد. در اوان کودکی پدر تجارت پیشه اش شیرمحمد معروف به "داده‌شیر"، مادر و برادرش را از دست داد. از ۱۸ سالگی به شاعری روی آورد. در سال ۱۲۹۳ خورشیدی غلام نبی نخستین شعرش را به تخلص عشقری سرود.

تبریز امروز:

عشقری

از شعرای پارسی‌گوی افغان غلام‌نبی عَشقَری، در شعر فارسی معاصر جایگاهی خاص دارد.غلام نبی به سال ۱۲۷۱ متولد شد. در اوان کودکی پدر تجارت پیشه اش شیرمحمد معروف به "داده‌شیر"، مادر و برادرش را از دست داد. از ۱۸ سالگی به شاعری روی آورد. در سال ۱۲۹۳ خورشیدی غلام نبی نخستین شعرش را به تخلص عشقری سرود. بسیاری از اشعارش در روزنامه‌های آن زمان به چاپ رسید و ۷۰ سال تمام به شاعری پرداخت. در سال ۱۳۳۵ به شغل صحافی پرداخت و با کتاب سروکار پیدا نمود و بعداً بزم‌های شاعرانه برپا می‌نمود و بالاخره در ۹ سرطان ( تیر ) ۱۳۵۸ خورشیدی صوفی غلام نبی عشقری به سن هشتاد و هفت سالگی درگذشت و در گورستان شهدای صالحین به خاک سپرده شد.

عشقری  مقبره

سبک شعر عشقری در دو گونه بود. دسته‌ای از اشعار او در سبک ادبی استوار هستند و دسته‌ای دیگر با بهره‌گیری از واژگان زبان عامیانه سروده شده‌است. بخشی از سروده‌های او در کلیاتش در سبک واسوخت است.

صوفی غلام نبی عشقری، را یکی از صوفیان وارسته، سجاده نشین با وقار، رند خراباتی، مردی صاحبدل و شاعری گرانمایۀ زبان فارسی در نیم قرن اخیر افغان نامیده اند که غزل ها و غزلواره ها و مخمسات دلنشین او بر دل های پیر و جوان می نشیند. اهل ادب هم عصر او، پیوسته گرامی اش می داشتند و بزم شعر خوانی و سخن آفرینی با او برپا می داشتند و  شعر ها و ترانه های شور انگیز او در محافل شادمانی و غم  زمزمه می شدند.

هر جا که محفل ادب بود ، اشعار شور انگیز ومردمی او شنیده می شود.

 عشقری

هیچ محفل شادی ای نیست که آهنگ های " همسر سرو قدت، نی در نیستان نشکند" ، "عمری خیال بستم، یار آشنایی ات را" ، " به این تمکین که ساقی، باده درپیمانه می ریزد" ، " بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بیا" ، " شوخ ارمنی زاده، یکدمی مدارا کن یا بیا مسلمان شو، یا مرا نصارا کن " ، " به عیادت بیا که بیمارم   اشک حسرت زدیده می بارم" وصد ها آهنگ دیگر که شعرش از عشقری است، بگوش نرسد.

غزل ها وغزل واره های عشقری، مملو از احساس، عاطفه، نشاط وشیفتگی وشیدایی عاشقانه وعارفانه است که هم شور وشیدایی وهم درد ورنج و نیاز درونی مردمش را متبلور می سازد که ساده، وعاری از تکلفات لفظی وکلامی اند.

صوفی عشقری، یک عمر در تنگ دستی زیست و ظاهراً به همين سبب هرگز ازدواج نکرد؛ چنان که خود گويد:

بـــه عــمـــر خـــود نـــکــــــردم، ازدواجــــــی
مــپــــــرس از ســــــرمــه و رنـــگ حنـــایـــم
مـــنـــم مســـتغــنی از ســـامـــان هســـتی
بـــه چشـــم اهـــل دنیـــا، چـــون گـــدایـــم!

از او دو کتاب، "از خاک تا افلاک عشق" در سال ۱۳۶۴ در پیشاور و کليات وی در سال ۱۳۷۷ در ايران به نشر رسيده است.

 

عمری خيال بستم يار آشنائيت را

آخر به خاك بردم داغ جدائيت را

سر خاك راه كردم دل پايمال نازت

ای بيوفا ندانی قدر فدائيت را

بردی دل از بر من پامال ناز كردی

ای دلربا بنازم اين دلربائيت را

كاكل ربوده ايمان چشم تو جان و دل را

ديگر چه آرم آخر من رو نمائيت را

خوش آنشبی كه جانا در خواب ناز باشی

بر چشم خود بمالم پای حنائيت را

داغ شب حنايت ناسور گشته در دل

زانرو كه من نديدم ايام شاهيت را

شمشاد قامتان را بسيار سير كردم

در سرو هم نديدم جانا رسائيت را

ای شاه خوبرويان حاكم شدی مبارك

شكر خدا كه ديدم فرمانروائيت را

ای رشك ماه كنعان بودی اسير زندان

شكر خدا كه ديدم روز و رهائيت را

بيخانمان نمودی بيچاره عشقری را

ديديم ای جفا جو خيلی كمائيت ر

 عشقری

« غزل عشقری زانروست دل انگیز و روان

 که چو آیینه بسی ساده و گویا گفته »

دستگیر نایل که از دهۀ چهل بدینسو با صوفی عشقری آشنایی داشت در عالم رویا با صوفی عشقری گفتگویی داشته است که پاسخ خود را، از کلیات اشعارش پیدا کرده است:

عشقری صاحب! از زندگی و روز گار تان چیزی بگویید.

کدامین درد خود را با تو گویم

دل من، داغ ها بسیار دارد

نگار حاکم من، باز امروز

به قصد کشتنم، دربار، دارد

پرسش: پس از خود چه چیز ها بیادگار می گذارید؟

« باغ و زمین و قصر و سرایی نداشتم

این یک دو صفحه بیت و غزل، یادگار ماست»

« منم غریب و زمن، سیم و زر نمی ماند

ندارم هیچ، زمن برگ و بر، نمی ماند »

نه مال ارثیه دارم، نه وارثی به جهان

ز بعد مردن من، اخذ و جر، نمی ماند»

پرسش: چرا با اینهمه عمر پربار، و طولانی و شناخت با اهل زمانه صاحب خانه و ثروت و ساز و سامانه نشدید؟

« غریبم من، سرو سامانه ام نیست

سرای و باغ و مهمانخانه ام نیست

منم خانه بدوش و بی علایق

شکر گویم به پا، زولانه ام نیست

مسافر وار باشم، بین کابل

وطن باشد اگرچه خانه ام نیست»

« غیر بیچاره عشقری به جهان

هرکسی، جا و مسکنی دارد»

پرسش: بسیاری از بزرگان علم و ادب، از مرگ، و نیستی، می ترسیدند. مثلاً خیام میگفت:

« خیام، اگر ز باده مستی، خوش باش

با ماه رخی اگر نشستی، خوش باش

چون عاقبت کار جهان، نیستی است

انگار که نیستی، چو هستی خوش باش»

شما چه، آیا از مرگ و نیستی، ترس دارید؟

« آزمود مرگ من، در زنده گیست

چون رهم زین زنده گی، پاینده گیست»

پرسش: از گلرخان و لاله رویان، چه خاطره های تلخ و شیرین دارید؟

« یک لاله رو نماند، در این گلشن جهان

کز خون ناحقم کف خود را حنا نکرد

از وعده های آن بت پیمان شکن مپرس

کز صد هزار گفته یکی را، بجا نکرد»

پرسش: با شاهدان و جوانان نو خط، چه میانه ای دارید؟

« هرچند یار عشقری میرزا پسر بود

سنجش اگر کند، به حسابم نمی برد»

« ا ین مسلمان پسر، اگر نخرد

بفروشید در فرنگ، مرا

Image result for ‫غلام نبی عشقری‬‎

پرسش: عشقری صاحب! آیا گاهی عاشق هم شده اید؟ زیرا شاعری گفته است:

« ز بیداد نکو رویان، مریض بستر عشقم

خراب و خسته و رنجور و زارو لاغر عشقم

دل من عشقری چون دانۀ اسپند میسوزد

میان مجمر بزم بتان، خاکستر عشقم »

« در عشقبازی، نام کشیدم، علم شدم

آیینۀ سکندری و جام و جم شدم

چندین هزار بیت نوشتم بوصف یار

تا میرزای خوش خط رنگین قلم شدم

پرسش: حالا که شاعر شیرین سخن و سخنور زمانۀ ما هستید، از این وضع راضی هستید؟

« در جهان شاعر شدم، ایکاش آدم میشدم

زین فضولی های طبع خویش، بیغم میشدم»

« در حیرتم که شاعر دوران، چرا شدم

سرگشته و ذلیل و پریشان، چرا شدم

هر کس به روزگار، به برگ و نوا رسید

شوریده حال و بی سرو سامان، چرا شدم»

چرا؟ حضرت سعدی به شاعر بودن خود افتخار داشت و می گفت:

« همه قبیلۀ من، عالمان دین بودند

مرا معلم عشق تو، شاعری آموخت»

درست و بجا گفته است. اما حالا:

« شاعر هر کجا بینی، در مذلت و خواریست

سردچار ادبار است، پشت گپ چه میگردی

ترک شاعری بهتر، عشقری درین دوران

مرد و زن بگفتار است، پشت گپ چه میگردی»

پرسش: مقام شاعری خود را در میان هم عصران خود چگونه می بینید؟

« در قطار شاعران عصر خویش

هرزه سنج و بی لگام افتاده ام »

اما من بسیاری غزلهای شما را بلند، شاد، زیبا و در عین حال ساده و بی تکلف و دلنشین می بینم.

بلی، شما درست می فرنایید:

« بر آمد این غزل عشقری چنان سنگین

که در مسابقه اش، ناف شاعران رفته »

پرسش: عشقری صاحب، ازدواج کرده اید و فرزندانی هم دارید؟

« به عمر خود نکردم، ازدواجی

مپرس از سرمه و رنگ حنایم

منم مستغنی از سامان هستی

به چشم اهل دنیا، چون گدایم!

پرسش: خدمت زیر بیرق و سر بازی چطور؟ بسیار کسان و جوانان با بهانۀ متخصص بودن و متعلق بودن به مقامات بلند دولتی، از خدمت زیر بیرق سر، باز زدند شما چه؟

« به پشک عسکری، نامم برآمد

بدم بیکس، مجلایم تو کردی »

« برآمد عشقری در عسکری چون قرعۀ پشکم

چو بودم بی دیار و یار، نا منظور، گردیدم»

پرسش: دوستی ها، رفاقت ها عهد شکنی ها و ناساز گاریهای زمانۀ ما را چگونه می بینید؟

«شرم و حیا، به دیدۀ خورد کلان نماند

نور و نمک، به چهرۀ پیرو جوان، نماند

رفت و روی که داشت عزیزان، سقوط کرد

قشخانه ها خراب شد و میهمان، نماند

«به حیوان، طور حیوانی نمانده

به ا نسان، وضع ا نسانی نمانده

مخواه پاس وفا از کس در این دور

که دوران قدر دانی، نمانده»

عشقری صاحب، یاد همان دورانی که با دوستان و یاران همدل به دورت جمع بودیم تو غزلهایت را زمزمه میکردی و ما، با گوش دل، می شنیدیم!

ها والله!:« همان دوران، فراموشم نگردد که: ما، از تو بدیم، ازما، تو بودی!»

پرسش: عشقری صاحب، در دل، چه آرزویی دارید؟

«سالها شد عشقری این آرزو دارد دلم

در سفر یا در وطن، یک مه جبین باشد مرا»

پرسش: از رهبران و زعمای کشور تان چه توقع دارید؟

« رییس کشور ما گر کند توجه ای

کسی به ملک، دگر بی هنر نمی ماند»

پرسش: به فرزندان و جوانان چه گفتنی هایی دارید:

« ارجمندم پیر گردی، مردم آزاری مکن

صاحب تدبیر گردی، مشق بیکاری مکن

ای پسر بهر خدا، حیثیتت گردد خراب

آشنایی همرۀ مامای آچاری مکن!»

پرسش: عشقری صاحب، از من چه خواهشی دارید که خدمتی برای تان انجام دهم؟

« روزی بیا به فاتحه سوی مزار من

تا دور قامت تو بگردد، غبار من»

چرا اینقدر احساس نا امیدی میکنید، هنوز که آرزوهای زیادی در دل دارید؟

« عمرم گذشت و یار، نگردید، یار من

شد خاک ودود، روز من و؛ روزگار من

پرسش: از آهنگ ها و ساز های محلی کدام را بیشتر دوست دارید؟

«بسکه امشب گشته بودم مست ساز لوگری

از پل چرخی زدم تا کوتل پیوار، چرخ »

پرسش: حالا که پیر و زمینگیر شده اید، چه حال و هوایی دارید؟

« من نخل کهنسالۀ بی برگ و بر استم

در بین گلستان جهان، بی ثمر استم

مانند چناری که تن سوخته دارد

هردم بخدا، چشم به راه تبر استم

رندان جهان، دست مرا بوسه نمایند

در بی هنری ها، چقدر با هنر استم»

پرسش: بهار نزدیک است، جایی برای گلگشت و تماشا نمی روید؟

« جنده بالا می شود سال نو است

عزم شاه اولیا دارد دلم»

« رسیده باز، ایام بهاری

دوسه روزی کنم، موتر سواری

خدا خواهد اگر باشد نصیبم

مزار است عزم من، دارم تیاری»

پرسش: به خارج از کشور هم، قصد سفر دارید؟

« از روز اول، قسمت من بود، غریبی

زانرو بسرم، فکر و هوای سفرم نیست»

به هرحال:

« توکلت علی الله، می روم یار

ز یثرب، سوی بطحی می روم یار

گذر افتد اگر در شهر مصرم

به نی بست زلیخا، می روم یار

تماشا می کنم، وادی به وادی

به دامن های صحرا، می روم یار»

پرسش: ببخشید عشقری صاحب با اینهمه شعر ها و سروده های نغز و دلنشین، آیا کار های اداری هم کرده اید؟

« به ذلت مانده ام از بیسوادی

نگشتم لایق چوکی و دفتر »

بعنوان پرسش آخر، در بارۀ قضا و قدراندیشۀ شما چیست؟

« از قضا و از قدر، تقصیر نیست

رزق خود، از معصیت کم کرده ایم

تا چه ریزد در طبق ا ز دیگ ما

نیم جوش خویش را، دم کرده ایم

عالمی در عیش و عشرت شاد و ما،

گوشه ای بنشسته، ماتم کرده ایم

عشقری

عشقری صاحب، از توضیحات شما تشکر. آیا میتوانم بار دیگر حضور شما مشرف شده از کلام آتشین و شعر های دلنشین تان مستفید شوم؟

چرا نه قدم ها بالای دیده:

« بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بیا

بیگانه نیستی که بگویم: بیا بیا! »


نظرات کاربران


@