از شنیده ها برای کودکان نوجوانان

شاهزاده و پیراهن مرد فقیر!

تاریخ انتشار : ۱۵:۴۶ ۱۴-۰۴-۱۳۹۷

سربازان حاکم وظیفه خود را پایان یافته دیدند و به خیال درآوردن پیراهن آن مرد و فرستادن آن به کاخ ، وارد خانه شدند. اما آنچه که آنان را مات و مبهوت ساخت، دیدن مردی فقیر، اما سعادت مند بود که از نداری اصلا پیراهنی به تن نداشت!

تبریز امروز:

Related image

تنها پسر حاکم بیمار شده بود و درمانش ممکن نمی گردید ؛ از سرتاسر قلمروش حکیمان را گرد آورده بود تا راه علاج او را بیابند ، اما هر دارو و درمانی که برایش تجویز کردند؛ ثمری نمی داد! حاکم بسیار دردمند و افسرده شده بود ! این بار گفت هرکس فرزندم را درمان کند، پاداش بسیار به او خواهم داد و نیمی از دارایی خودم را به او خواهم بخشید ! چاپارها و پیک ها به دیار و سرزمین های دور گسیل شدند تا فرمان و خواسته او را به همه جا و همه مردمان برسانند. 

خردمندان و اندیشمندان بسیار از سرتاسر گیتی جمع شدند تا راه چاره را بیابند ؛ اما طریق و روش درمان آنان جواب صحیحی نداد و اغلب حتی مقبول نیز واقع نمی شد .هیچ کس راه چاره ای برای فرزند سلطان نیافت که نیافت. اما روزی از میان جمع فاضلین پیرمردی برای شفای شاهزاده راهی پیشنهاد کرد که در همان لحظه اول نفوذ کلماتش در سایرین تاثیر گذاشت. او گفت: همه جا را بگردید و هر گاه مرد خوشبخت و بدون درد و رنجی را یافتید پیراهن او را بگیرید و بر تن شاهزاده جوان بکنید، علاج درد همانا پیدا خواهد شد.

حاکم در همان لحظه به وزیرانش گفت؛ من که دردناکم و پسرم بیمار است، پس یکی از شماها پیراهن خود را دراورد و به من دهد تا برتن پسرم بپوشانم !  در کمال حیرت هرکدام درد و غم خود را گفتند ، یکی از بیماری همسرش گفت ، دیگری از ناتوانی فرزندانش و آن دیگری از ترس و خوف بر بدن و روحش خبر داد و از سربازان تا سرآشپز و خدمتکاران تا وکلا و وزرا همگی دردی پنهان داشتند و شادمان نبودند، حتی برخی از جور و ظلم حاکم و دردمندی خودشان خبر دادند.حاکم درمانده به فکر فرو رفت.   

او سربازان خود را به همه جا و به جستجوی مردی خوشبخت و سعادتمندی فرستاد که بیدرد و بی رنج  زندگی می کرد. فرستادگان حاکم به همه جا رفتند ولی آن شخص را نیافتند. هیچ کس آن گونه که باید و شاید سعادتمند و قانع نبود. هر گاه مال و مکنت داشت، از بیماری رنج می برد، اگر که از سلامتی کامل بهره داشت، از فقر و مسکنت در عذاب بود، اگر هم صاحب ثروت و سلامتی جسم بود، از همسر ناسازگارش گله می کرد و یا گاه فرزندانی داشت که ناباب می شدند و بدین ترتیب هر کس دردی داشت و گلایه مند بود.

سرانجام شبی، سربازان حاکم  را بر حسب تصادف گذر از کنار دیواری فرو ریخته و کلبه ای ساده افتاد و آنان صدایی را از درون خانه شنیدند که می گفت: خداوندا شکرت می گویم ، کارم را به خوبی تمام کرده ام ، سیر هم هستم! و اکنون فارغ از هر ناراحتی و غمی و گلایه ای، سر بربالین می گذارم و می خوابم! چه سعادتی بالاتر از این خواهم داشت !

سربازان حاکم وظیفه خود را پایان یافته دیدند و به خیال درآوردن پیراهن آن مرد و فرستادن آن به کاخ ، وارد خانه شدند. اما آنچه که آنان را مات و مبهوت ساخت، دیدن مردی فقیر، اما سعادت مند بود که از نداری اصلا پیراهنی به تن نداشت!

 

از شنیده ها

 کاوه وحیدی آذر

 

 

 

 

@