شعری از والت ویتمن!

ای کاپیتان ! های پدر!

تاریخ انتشار : ۰۸:۳۶ ۱۲-۰۱-۱۳۹۷

ای ساحل به وجد آی زنگ ها به صدا بیا! اما من با قدمی پر اندوه! به عرشه پا می گذارم ! و پدر خوابیده است سرد و خاموش!

تبریز امروز:

Related image

 آه ای بزرگ مرد من!

فرمانده ام !

سفرهراسناک ما به پایان رسید!

کشتی مان از صخره ها گذشت !

و ما بردیم!

بندرگاه نزدیک است.

صدای زنگ را می شنوم !

مردم در همهمه اند!

اما چشمان شان به انتهای کشتی است.

آه قلب من، آه قلب من !

قطره های خون سرخ برعرشه!

فرمانده من بر زمین افتاده است!

سرد و ... بی روح!

آه فرمانده من !

برخیز و صدای زنگ ها را بشنو!

بلند شو وببین برایت پرچم افراشته اند!

شیپورها برایت می نوازند!

گل ها برای توست ، برای توست حلقه های گل!

واین همه ازدحام مردم !

آنها تو را صدا می زنند !

ترا نجوا می کنند!

ترا می جویند!

آه کاپیتان ! آه پدرعزیز!

سر براین بازویم بگذار!

این فقط یک رویاست بر روی عرشه!

که تو سرد و خاموش افتاده ای!

کاپیتان من جوابی نمی دهد!

لبانش سرد و بی روح!

پدربازوان من را حس نمی کند !

نه ضربانی دارد و نه اراده ای!

کشتی آرام و مطمئن لنگر گرفته !

سفر به پایان رسیده!

از یک سفری هراسناک و پیروز!

ای ساحل به وجد آی

زنگ ها به صدا بیا!

اما من با قدمی پر اندوه!

به عرشه پا می گذارم !

و پدر خوابیده است

 سرد و خاموش!


نظرات کاربران


@